مرور رده

ادبیات

میهمانی خیال، غزلی از الهام حق مرادخان

پیک خیالم آمده بر میهمانی ات امشب مرا ببر به بهشت نهانی ات من با تو دعوتم به فراسوی مرزها در انتظار معجزه ی مهربانی ات شعر و شراب و شور و هوس،آخر از کدام؟ می آوری به نیمه شب میزبانی ات تو باشی و ستاره و دلتنگی و سکوت من محو…
ادامه مطلب ...

سهراب و سیمرغ، شعری از نادر نادرپور

از سر خاک تو بر می گشتم خاک ِ پاکی که تو را در بر داشت آسمان،‌ مرثیه ای نیلی بود دشت، رنگ غم و خاکستر داشت تو در اندیشه ی من، چشمه ی جوشان بودی زیر آن قبه که همچون سر سبز رُسته بود از وسط گرده ی کوه در کف آجری سرخ حیاط که مدام از تب…
ادامه مطلب ...

دنیای بی تو…؛ شعری از آیدا خاقانی

بی تو... با تمام دنیا حرفم می شود بی طاقت شده ام گاهی از کنار خودم می گذرم و نمی شناسمش تمام صداهای دنیا با من راه می آیند تو نگذار... بیش از این پرت شوم بیرون از زندگی با آفتابی که از پشت پرده به زندگی ام می تابد بیا...…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۰۱: شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان نرهند من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند جفا نه پیشه درویشیست و راهروی بیار باده که این سالکان نه مرد رهند مبین حقیر گدایان عشق…
ادامه مطلب ...

نامه نوشتم به…؛ دونالد بارتلمی با ترجمه شیوا مقانلو

برای رئیس‌جمهور ماه نامه‌ یی نوشتم و از او پرسیدم که آیا آن بالا محوطه ‌های توقف ممنوع دارند یا نه. پلیس ماشین هوندای مرا جرثقیل‌کش کرده بود و من از این موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برایم هفتاد و پنج دلار آب می خورد، به اضافه‌ی بهداشت…
ادامه مطلب ...

دختر گدا؛ داستان کوتاهی از علی پاینده

مشاور املاکی در محله ی ما در شیراز هست که اعضایش با من رفاقتی دارند. صبحی آنجا نشسته بودم. از قضا گدایی آمد. هزار تومان کمکش کردم. محمد آقا روی صندلیِ کناری ام نشسته بود. مرد پا به سن گذاشته ایست که در دوران بازنشستگی در بنگاه کار می کند.…
ادامه مطلب ...

ملک مقرب؛ داستان کوتاهی از جان آپدایک

عقیق رنگارنگ و سرو شکافته و ظروف مفرغین فرو شده در آب ساکن: این چیز‌ها را عرضه می‏کنم. سنگ سماک، چوب ساج، یاسمن، و مر: این هدایا را می‏آورم. درخشندگی‏ی صندل‏هایم از غبار میخک‌ها تیره می‏شود. بالهایم با نوشابه‏ای که عمر را جاودان می‏کند موم…
ادامه مطلب ...

از پیشانی کسانی که بوسیده ایم، شعری از نصرت کسمنلی

روزی پیشانی پدربزرگ را بوسیدیم نخست مادربزرگ بعد من و روزی پیشانی مادربزرگ را نخست مادر بعد من سرانجام پیشانی مادر را بوسیدیم نخست مرگ بعد من. نصرت کسمنلی شاعر آذربایجان ترجمه از رسول یونان در کتاب روزهای چوبی
ادامه مطلب ...

هیاهو در شیب بعد از ظهر؛ داستان کوتاهی از مصطفی مستور

برای کیارنگ علایی شهرام گفت: «فری، همین جا بزن کنار. زیر اون درخت جون می ده واسه عرق خوری، مردیم از تشنگی.» سرش را برد توی موهای یاسمن و آهسته چیزی توی گوش‌اش گفت و بعد بلند بلند خندید. فریدون از توی آینه پشت سرش را نگاه کرد و فرمان را به…
ادامه مطلب ...

تماس، شعری از اکتاویو پاز

دست های من پرده های هستی تو را از هم می گشاید در برهنگی بیشتری می پوشاندت اندام به اندام عریانت می کند دست های من و از پیکرت پیکری دیگر می آفریند. Octavio paz اکتاویو پاز ترجمه ای آزاد از احمد شاملو
ادامه مطلب ...

سرودی برای تو، عاشقانه ای از ابراهیم گورچایلی

نمی توانم فراموشت کنم حتی اگر با باران بر ساحلی دور بباری با هر شکوفه ای با هر گلی که باز می شود نوری می شوی در چشم و ترانه ای در دل. ابراهیم گورچایلی شاعر آذربایجان ترجمه از رسول یونان در کتاب روزهای چوبی
ادامه مطلب ...