شب گریه، شعر عاشقانه ای از شقایق بنی‌اسدی

وقتی که حرف مردمان چون نیش در تن میرود
وقتی که در شبهای تار صبر از سکوتم میرود

وقتی که در دل مرهمی از بهر زخم کهنه نیست
وقتی که در این واژه ها معنای ناله تازه نیست

گویم به چشم خسته ام تا نور نیست اشکی بریز
شاید که این شب گریه ها غم را کشاند سر بزیر

گویند نزدیکان به من لب باز کن تا غم رود
چون قفل دل بر لب زدی آنها شبیخونت زدند

از چشم من غم کهنه نیست، در گوش من غم جاودان
بر لب زدم مهر سکوت چون دل به غم شد سازگار

انگار من جز درد و رنج بهره نبردم زین جهان
حرفی که بی پهلو زنند بهرم نیامد از دهان

گویم خدای بی کسان گر تو ببینی حرف نیست
گر ننگری بر روی من… دیگر شقایق زنده نیست

شقایق بنی‌اسدی

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.