مرور رده

فرهنگ

خز دزد؛ شعری از آنا اشویر

خمپاره ای درِ مغازه ی خز فروشی را از هم می درد. مردی می خزد تو یک بغل خز می قاپد بغل می‌زند و به دو، تا جلو در خز ها را خِرکش می‌کند. جلو در خمپاره‌ای دیگر مرد را از هم می‌درد. آنا اشویر مترجم: محمدرضا فرزاد منبع: کتاب…
ادامه مطلب ...

ساعت صفر؛ شعری از الهام حق مرادخان

دلم رمیده از عشقی که ساعتش صفر است! نماد لحظه ی اوجش علامتش صفر است! دگر گسسته ام از این دو صفر طولانی که ابتداش، میانش،نهایتش صفر است! چگونه بود که عشقی که با تو فهمیدم به آنچه حافظ و سعدی شباهتش صفر است! "به حسن و خلق و وفا کس…
ادامه مطلب ...

وسوسه‌های آیینه، داستان کوتاهی از فرخنده حق شنو

چیزی به آمدن مرد نمانده بود. هر روز همین ‌وقتها می‌آمد. روز پاییزی، ابری و گرفته به نظر می‌رسید. زن روبه‌روی آیینه نشست. آیینه نگاهی به او کرد و گفت: «پریشانی. تلخ و زخمی.» زن که به نظر می‌رسید در تردیدی بزرگ دست و پا می‌زند، درحالی‌که شعر…
ادامه مطلب ...

آخرین عکس شکیلا در ایران در شانزده سالگی

شکیلا متولد سیزده اردیبهشت ۱۳۴۱ در تهران است و از سال ۶۸ که برای آموختن موسیقی کلاسیک به آمریکا رفته بود، خوانندگی را بصورت حرفه ای آغاز کرد. از معروفترین آثار شکیلا می توان آلبومهای کمی با من مدارا کن (۱۳۶۸)، گریه در رگبار (۱۳۷۰)، غیبت…
ادامه مطلب ...

انصراف معنادار سولماز از مسابقه استیج من و تو + عکس و فیلم

افشاگری سلماز، شرکت کننده برنامه استیج روی آنتن زنده شبکه ماهواره ایی من و تو در برنامه زنده جمعه گذشته مسابقه خوانندگی استیج من و تو، شرکت کننده ای درِ پخش زنده آواز نخواند و از اتفاقاتی که پشت پرده هست انتقاد کرد و صحنه را ترک کرد.…
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه قلب بزرگ نوشتۀ واختانگ آنانیان

ماشه تفنگم را کشیدم، و نی‌ها به حرکت درآمدند. تعداد زیادی از مرغابیهای وحشی به پرواز درآمدند و بالهایشان را با صدا برهم زدند، و مرغ دریا شتابانه دوید تا در میان نی‌ها پناه گیرد. سه پرنده‌ای که با تیر زده بودمشان در لبه دریاچه تقلا می‌کردند…
ادامه مطلب ...

همزاد…؛ شعری از فریبا دادگر

همزاد من زنی ست با خیال بافی های خاص خودش می بافد موهایش را هر شب و شلال شان می کند هر صبح شاید غمهایش بریزد نگاه می کند به ساعت و می چیند میزی دو نفره با دو فنجان چای تازه دم می نشیند به انتظار مردی که سالهاست از جنگ…
ادامه مطلب ...

ترانۀ بیادماندنی شب زده؛ سرودۀ زویا زاکاریان

عزیز بومی ای هم قبیله رو اسب غربت چه خوش نشستی تو این ولایت ای با اصالت تو مونده بودی تو هم شکستی تشنه و مومن به تشنه موندن غرور اسم دیار ما بود اون که سپردی به باد حسرت تمام دار و ندار ما بود کدوم خزون خوش آواز تو رو صدا کرد ای…
ادامه مطلب ...

ضیافت بی خوابی؛ ترانه ای از شهیار قنبری

پرم از خواب ندیده باغی از شعر رسیده سردم از آه کشیده رازی از پرده پریده رمه ای از خود رمیده تشنه ی شیر سپیده مستم از بغض رفاقت تردم از عطر سخاوت تندم از بغض ترانه سرخم از شوق ضیافت رودی از موج جماعت خنده یی تا بی نهایت همه…
ادامه مطلب ...

راس ساعت چهار…؛ شعری از آرزو نوری

هر روز راس ساعت ۴ زنی کنار میله ها می نشیند تا مز مزه کند آزادی ات را با تو قدم بزند خیابانهای یکطرفه ای که هیچ کدام از آنها نام تو را ندارد هر روز راس ساعت ۴ زنی می آید تا با یک دیوار فاصله بغض کند حرفهای نگفته اش را…
ادامه مطلب ...

چند دوبیتی از لیلی الهیاری

تب و تـابِ غـزل از مـن نگیــریــد دوبیتی چون عسل از من نگیرید مفـاعیــلَن مفـاعیـــلـن فُعـولـَــن چنیـن خیـرِ عمـل از من نگیریــد *** لبـانِ غنچـه ات مثــلِ عسـل بود همـه طنازیَـت شعـر و غـزل بود شرر از چشمِ تو آتش به جان زد…
ادامه مطلب ...