مرور رده

شعر و داستان کودکانه

قصه کودکانه باغچه مادربزرگ

یکی بود یکی نبود. مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود. ازهمه گل ها زیباتر گل رز بود. البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. یک روز دوتا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ…
ادامه مطلب ...

بازیچه های بچه ها؛ شعری کودکانه از پروین دولت آبادی

آی بادبادک!… آی جغجغه! آی فرفره! بازیچه دارم، بچه ها، آی بچه های کوچه ها! بازیچه های رنگ رنگ، ارزان و زیبا و قشنگ! آمد دوباره پیرمرد آن پیرمرد دُوره گرد. با آن نگاه مهربان، آن پیرمرد خوش زَبان گوید برای بچه ها حرفی از آن بازیچه…
ادامه مطلب ...

شعر کودکانه درباره امام رضا (ع)

رضا (ع)که نور خداست امام هشتم ماست رئوف و مهربونه دردامونو می­دونه می­کنه مارو دعوت می­ریم مشهد زیارت اونجا مثل بهشته پر شده از فرشته با پدر و مادرم وقتی که می­ریم حرم کنار در می­مونیم اذن دخول می­خونیم دست میذاریم…
ادامه مطلب ...

شعر کودکانه مورچه ام و دانه می برم

مورم و دانه می برم دانه به لانه می برم شش پا و دو شاخک دارم صحرا می رم دون می آرم اینجا می رم اونجا می رم پایین میام بالا میرم تنهایی سخته کار من سنگینه خیلی بار من جمع می شویم با مورچه ها صف می کشیم تو باغچه ها…
ادامه مطلب ...

شعر مرغ سرخ پاکوتاه سرودهٔ پروین دولت آبادی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه مرغ سرخ پا کوتاه افتاد توی مزرعه راه مزرعه سبز و قشنگ درخت و گل رنگ و وارنگ به دنبال دونه می گشت مزرعه بود مثل یه دشت هرجا که یک دونه می دید با نوکش اونو بر می چید خوردن دونه…
ادامه مطلب ...

شعر کبوتر؛ شعر کودکانه ای از پروین دولت آبادی

دو بال نقره ای را باز کردی ز روی بام ما پرواز گردی تو تا آن دور دور دور رفتی کجا؟ تا سرزمین نو رفتی گشودی بال در آن دشت آبی در آن تابنده روز آفتابی چو برگردی به بام خانه ی ما شوی مهمان آب و دانه ی ما بیا ای پیک آزادی…
ادامه مطلب ...

شعر کودکانه آینه سرودۀ مصطفی رحماندوست

من با تو، تو با من می‌بینم، می‌بینی خوش‌حالم، خوش‌حالی غمگینم، غمگینی چشمم را می‌بندم چشمت را می‌بندی هاهاها می‌خندم هاهاها می‌خندی می‌خوابم، می‌خوابی می‌نوشم، می‌نوشی گاهی که چیزی را می‌پوشم، می‌پوشی آئینه من رفتم…
ادامه مطلب ...

شعر کودکانه حسنی ما

حسنی ما یه بره داشت بره شو خیلی دوست می داشت برهء چاق توپولی، زبر و زرنگ و توقولی دس کوچولو، پا کوچولو، پشم تنش کرک هلو خودش سفید سمش سیا، سرو کاکلش رنگ حنا بچه های اینور ده، اونور ده، پایین ده، بالای ده همگی باهاش دوست بودن…
ادامه مطلب ...

قصه کودکانه زوخولو نوشتۀ لیلا کفاش زاده

مرد تاجری بود که به‌خاطر تجارتش مسافرت زیاد می‌کرد. در نبودنش همه امکانات و آسایش همسرش را فراهم می‌کرد تا مشکلی نداشته باشد. ولی شرطی داشت که زنش در غیابش نباید کسی را به خانه راه می‌داد ونه خودش از خانه بیرون می‌رفت. ماه‌ها می‌گذشت و…
ادامه مطلب ...

قصه کودکانه قالیشویی موشها

فرش موشها کثیف شده بود. خیلی کثیف. باید حتما شسته می شد. موشها می خواستند خودشان آن را در حیاط خانه شان بشویند. اما وسایل لازم را نداشتند. آنها مجبور بودند وسایلشان را از لابلای وسایل توی انبار آدمها پیدا کنند. موشها دنبال چیزی می گشتند که…
ادامه مطلب ...

قصۀ جالب کبوتر و سنجاب

یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو یک درخت مهربان زندگی می کرد. درخت با همه حیوانات جنگل خوب بود و میوه های رنگارنگش را در اختیار همه حیوانات جنگل می گذاشت. اما این کار سنجاب را اذیت می کرد او دوست…
ادامه مطلب ...

قصۀ کودکانه دو درخت همسایه

در یک باغچه کوچک، دو درخت زندگی می کردند. یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس. این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن…
ادامه مطلب ...