آرشیو دسته بندی: شعر و داستان کودکانه

شعر و داستان کودکانه

قصه کودکانه دیوار مهربانی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی این شهر شلوغ یه خونه‌ی خیلی بزرگی بود که چندتا اتاق داشت، توی یکی از این اتاقها پر از اسباب بازی بود، روبروی کمد اسباب بازیها یه تخت خواب چوبی بود که زیر این تخت خواب یک جفت کفش صورتی ناراحت و غمگین نشسته…
متن کامل ...

قصه کودکانه باغچه مادربزرگ

یکی بود یکی نبود. مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود. ازهمه گل ها زیباتر گل رز بود. البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. یک روز دوتا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ…
متن کامل ...

بازیچه های بچه ها؛ شعری کودکانه از پروین دولت آبادی

آی بادبادک!… آی جغجغه! آی فرفره! بازیچه دارم، بچه ها، آی بچه های کوچه ها! بازیچه های رنگ رنگ، ارزان و زیبا و قشنگ! آمد دوباره پیرمرد آن پیرمرد دُوره گرد. با آن نگاه مهربان، آن پیرمرد خوش زَبان گوید برای بچه ها حرفی از آن بازیچه…
متن کامل ...

شعر کودکانه درباره امام رضا (ع)

رضا (ع)که نور خداست امام هشتم ماست رئوف و مهربونه دردامونو می­دونه می­کنه مارو دعوت می­ریم مشهد زیارت اونجا مثل بهشته پر شده از فرشته با پدر و مادرم وقتی که می­ریم حرم کنار در می­مونیم اذن دخول می­خونیم دست میذاریم…
متن کامل ...

شعر کودکانه مورچه ام و دانه می برم

مورم و دانه می برم دانه به لانه می برم شش پا و دو شاخک دارم صحرا می رم دون می آرم اینجا می رم اونجا می رم پایین میام بالا میرم تنهایی سخته کار من سنگینه خیلی بار من جمع می شویم با مورچه ها صف می کشیم تو باغچه ها…
متن کامل ...

شعر مرغ سرخ پاکوتاه سرودهٔ پروین دولت آبادی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه مرغ سرخ پا کوتاه افتاد توی مزرعه راه مزرعه سبز و قشنگ درخت و گل رنگ و وارنگ به دنبال دونه می گشت مزرعه بود مثل یه دشت هرجا که یک دونه می دید با نوکش اونو بر می چید خوردن دونه…
متن کامل ...

شعر کبوتر؛ شعر کودکانه ای از پروین دولت آبادی

دو بال نقره ای را باز کردی ز روی بام ما پرواز گردی تو تا آن دور دور دور رفتی کجا؟ تا سرزمین نو رفتی گشودی بال در آن دشت آبی در آن تابنده روز آفتابی چو برگردی به بام خانه ی ما شوی مهمان آب و دانه ی ما بیا ای پیک آزادی…
متن کامل ...

شعر کودکانه آینه سرودۀ مصطفی رحماندوست

من با تو، تو با من می‌بینم، می‌بینی خوش‌حالم، خوش‌حالی غمگینم، غمگینی چشمم را می‌بندم چشمت را می‌بندی هاهاها می‌خندم هاهاها می‌خندی می‌خوابم، می‌خوابی می‌نوشم، می‌نوشی گاهی که چیزی را می‌پوشم، می‌پوشی آئینه من رفتم…
متن کامل ...

شعر کودکانه حسنی ما

حسنی ما یه بره داشت بره شو خیلی دوست می داشت برهء چاق توپولی، زبر و زرنگ و توقولی دس کوچولو، پا کوچولو، پشم تنش کرک هلو خودش سفید سمش سیا، سرو کاکلش رنگ حنا بچه های اینور ده، اونور ده، پایین ده، بالای ده همگی باهاش دوست بودن…
متن کامل ...

قصه کودکانه زوخولو نوشتۀ لیلا کفاش زاده

مرد تاجری بود که به‌خاطر تجارتش مسافرت زیاد می‌کرد. در نبودنش همه امکانات و آسایش همسرش را فراهم می‌کرد تا مشکلی نداشته باشد. ولی شرطی داشت که زنش در غیابش نباید کسی را به خانه راه می‌داد ونه خودش از خانه بیرون می‌رفت. ماه‌ها می‌گذشت و…
متن کامل ...