آرشیو دسته بندی: شعر و داستان کودکانه

شعر و داستان کودکانه

شعر مرغ سرخ پاکوتاه سرودهٔ پروین دولت آبادی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه مرغ سرخ پا کوتاه افتاد توی مزرعه راه مزرعه سبز و قشنگ درخت و گل رنگ و وارنگ به دنبال دونه می گشت مزرعه بود مثل یه دشت هرجا که یک دونه می دید با نوکش اونو بر می چید خوردن دونه…

شعر کبوتر؛ شعر کودکانه ای از پروین دولت آبادی

دو بال نقره ای را باز کردی ز روی بام ما پرواز گردی تو تا آن دور دور دور رفتی کجا؟ تا سرزمین نو رفتی گشودی بال در آن دشت آبی در آن تابنده روز آفتابی چو برگردی به بام خانه ی ما شوی مهمان آب و دانه ی ما بیا ای پیک آزادی…

شعر کودکانه آینه سرودۀ مصطفی رحماندوست

من با تو، تو با من می‌بینم، می‌بینی خوش‌حالم، خوش‌حالی غمگینم، غمگینی چشمم را می‌بندم چشمت را می‌بندی هاهاها می‌خندم هاهاها می‌خندی می‌خوابم، می‌خوابی می‌نوشم، می‌نوشی گاهی که چیزی را می‌پوشم، می‌پوشی آئینه من رفتم…

شعر کودکانه حسنی ما

حسنی ما یه بره داشت بره شو خیلی دوست می داشت برهء چاق توپولی، زبر و زرنگ و توقولی دس کوچولو، پا کوچولو، پشم تنش کرک هلو خودش سفید سمش سیا، سرو کاکلش رنگ حنا بچه های اینور ده، اونور ده، پایین ده، بالای ده همگی باهاش دوست بودن…

قصه کودکانه زوخولو نوشتۀ لیلا کفاش زاده

مرد تاجری بود که به‌خاطر تجارتش مسافرت زیاد می‌کرد. در نبودنش همه امکانات و آسایش همسرش را فراهم می‌کرد تا مشکلی نداشته باشد. ولی شرطی داشت که زنش در غیابش نباید کسی را به خانه راه می‌داد ونه خودش از خانه بیرون می‌رفت. ماه‌ها می‌گذشت و…

قصه کودکانه قالیشویی موشها

فرش موشها کثیف شده بود. خیلی کثیف. باید حتما شسته می شد. موشها می خواستند خودشان آن را در حیاط خانه شان بشویند. اما وسایل لازم را نداشتند. آنها مجبور بودند وسایلشان را از لابلای وسایل توی انبار آدمها پیدا کنند. موشها دنبال چیزی می گشتند که…

قصۀ جالب کبوتر و سنجاب

یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو یک درخت مهربان زندگی می کرد. درخت با همه حیوانات جنگل خوب بود و میوه های رنگارنگش را در اختیار همه حیوانات جنگل می گذاشت. اما این کار سنجاب را اذیت می کرد او دوست…

قصۀ کودکانه دو درخت همسایه

در یک باغچه کوچک، دو درخت زندگی می کردند. یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس. این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن…

شعر کودکانه آفتاب مهتاب از محمود کیانوش

آفتاب، مهتاب، چه رنگه؟، چقدر هر دو قشنگه! یکی روشنی روز، یکی نور شب افروز یکی طلای زرده، یکی نقره سرده یکی پرتو خورشید، به روی خاک پاشید یکی از ماه زیبا، بتابد بر همه جا آفتاب، مهتاب، چه رنگه؟، چقدر هر دو قشنگه! آفتاب، مهتاب، چه…

قصه کودکانه «موش کور»

موش کور کوچولو توی اتاقش روی تخته سنگی نشسته بود. مادرش توی اتاق آمد و گفت: «بیا برویم غذا بخوریم. » موش کور کوچولو گفت: «دلم می‌خواهد از لانه بیرون بروم.» مادر با تعجب او را نگاه کرد: «بیرون بروی؟ مثلاً کجا؟» موش کور کوچولو آهی کشید و…