مرور رده

شعر

غزل شماره ۲۰۳: سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود از بتان آن طلب ار حسن شناسی…
ادامه مطلب ...

آتش روزانه، شعری از اکتاویو پاز

همچون هوا می‌سازد و ویران می‌کند انسان بناهایی نامریی بر صفحات زمین بر سیارات، پهن‌دشت‌های بلند. زبانش که غبار هوا را ماند می‌سوزد بر کف دست‌های فضا هجاها نور افشان گیاهانی است که ریشه‌هاشان خانه‌هایی می‌سازد از صدا. هجاها به…
ادامه مطلب ...

ترانه ای از لنگستون هیوز

تو ای سیاه زیبا ای سیاه تنها سینه ات را در آفتاب عریان کن، از روشنی مهراس تو که فرزند شبی. آغوشت را به تمامی بر زندگی بگشای در نسیم درد و رنج به چرخ آی رو سوی دیوار کن با در سیاه بسته اش با مشت برهنه ی قهوه رنگ بر آن بکوب و منتظر…
ادامه مطلب ...

شعله ای شعر؛ غزلی ناب از اکرم بهرامچی

زندگی در همه ابعاد زمین گیرم کرد تا به خود آمدم از کل ِ جهان سیرم کرد مثل خوابی که شب ِ حادثه را گم می کرد گم شد و صبح .... به صد حادثه تعبیرم کرد سهم من یک قلم و چکه ای از جوهر بود که ورق پاره ا ی از درد فراگیرم کرد…
ادامه مطلب ...

فالگیر، شعری از نادر نادرپور

کندوی آفتاب به پهلو افتاده بود زنبورهای نور ز گردش گریخته در پشت سبزه‌های لگدکوب آسمان گلبرگهای سرخ شفق، تازه ریخته کف‌بین پیر باد در آمد ز راه دور پیچیده شال زرد خزان را به گردنش آن روز، میهمان درختان کوچه بود تا بشنوند راز خود از…
ادامه مطلب ...

تمنای گناه، شعری از فرخ تمیمی

خزد لرزان، درون بستر من ز شرمی خفته می گوید که: - بفشار چنان بفشار بر خود پیکرم را که بشکوفد هوس های گنه بار به دندان گیر و شادی بخش و می نوش ز خون این لبان بوسه گیرم. ببین از گونه سرخم بریزد؛ شرار خواهش آرای ضمیرم. درنگی کن…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۲۰۲: بود آیا که در میکده‌ها بگشایند

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند به صفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند نامه تعزیت دختر رز بنویسید تا…
ادامه مطلب ...

زیبای اساطیری، ترانه ایی از نیلوفر لاری پور

یک حادثه با من باش، زیبای اساطیری تو زنده به اعجازی، بی معجزه می میری تا عطر تنت باقی ست، من معجزه می مانم بعد از تو چه خواهد کرد تقدیر، نمی دانم آغوش تو تکراری ست، تکرار خیال من تندیس غرورت را در بستر من بشکن تقدیر تو…
ادامه مطلب ...

ترانۀ ناب غزلک، کاری از شهیار قنبری

غزلک، شکستنت کار کیه؟ به عزا نشستنت کار کیه؟ عسلک، نبینم افتادن تو بگو پرپر شدنت کار کیه؟ نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد آسمون لهجه فیروزه رو یاد تو نداد غزلک گریه نکن، گریه به چشمات نمی آد! سنگ فیروزه ی این رنگی به قاب کی…
ادامه مطلب ...

میهمانی خیال، غزلی از الهام حق مرادخان

پیک خیالم آمده بر میهمانی ات امشب مرا ببر به بهشت نهانی ات من با تو دعوتم به فراسوی مرزها در انتظار معجزه ی مهربانی ات شعر و شراب و شور و هوس،آخر از کدام؟ می آوری به نیمه شب میزبانی ات تو باشی و ستاره و دلتنگی و سکوت من محو…
ادامه مطلب ...

سهراب و سیمرغ، شعری از نادر نادرپور

از سر خاک تو بر می گشتم خاک ِ پاکی که تو را در بر داشت آسمان،‌ مرثیه ای نیلی بود دشت، رنگ غم و خاکستر داشت تو در اندیشه ی من، چشمه ی جوشان بودی زیر آن قبه که همچون سر سبز رُسته بود از وسط گرده ی کوه در کف آجری سرخ حیاط که مدام از تب…
ادامه مطلب ...

دنیای بی تو…؛ شعری از آیدا خاقانی

بی تو... با تمام دنیا حرفم می شود بی طاقت شده ام گاهی از کنار خودم می گذرم و نمی شناسمش تمام صداهای دنیا با من راه می آیند تو نگذار... بیش از این پرت شوم بیرون از زندگی با آفتابی که از پشت پرده به زندگی ام می تابد بیا...…
ادامه مطلب ...