مرور رده
ادبیات
شعر پروانه سرودهٔ نیلوفر لاریپور
به من فکر کن
قبل از خواب
در لحظه های مکاشفه
در آخرین ثانیه هشیاری
بگذار پروانه ای که روی شانه ات نشسته
عطر گیسوان مرا نفس بکشد
در آن سوی مرزهایی که
بین ما فاصله انداخته
...
قبل از خواب
مرا با چشم های دیروزم
به یاد بیاور
با همان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر عروسی سرودهٔ آیدا خاقانی
ریسههای زرد و قرمز و نارنجی
آویخته از دیوارهای فصل
هلهلهی باد
پیچیده در دهلیزِ آسمان
کوچهی مهر،
آیینه بندان شده
دخترِ بهار را به عقدِ زمستان در آوردهاند!
پشت درِ آبان،
اگر این شبِ وصل
به صبح برسد
نطفهی هزاران برگ سبز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دسته گلی برای او شعری از سیلویا پلات
تب و تاب تولیپها را حدی نیست. زمستان اینجاست
بین چه سپید، چه ساکت، چه برف پوش است همهچیز
دارم آرامش یاد میگیرم، آرام دراز میکشم
مثل نور براین دیوارهای سپید، این دستها، این بستر
هیچام و هیچ کاری با این هیجانها ندارم
اسم و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دیوانه نیستم، به خدا سخت عاشقم شعری از فریدون مشیری
صبح از دریچه سر به درون میکشد به ناز
وز مشرقِ خیال
تو
صبحِ تابناکتری را
سر در کنار من
با چهره شکفته چو گلهای نسترن
لبخند میزنی
من
آفتاب پاکتری را
در نوشخندِ مهر تو میبینم
در مطلعِ بلند شکفتن
من
روز خویش را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چهرهی تو را میجویم شعری از اکتاویو پاز
هذیانم را دنبال میکنم، اتاقها، خیابانها
کورمالکورمال بهدرون راهروهای زمان میروم
از پلّهها بالا میروم و پایین میآیم
بیآنکه تکان بخورم با دست دیوارها را میجویم
به نقطهی آغاز بازمیگردم
چهرهی تو را میجویم
به میان کوچههای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
میخواهم در خواب تماشایت کنم شعری از مارگارت اتوود
میخواهم در خواب تماشایت کنم
میدانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد
میخواهم تماشایت کنم در خواب
بخوابم با تو
تا به درون خوابت درآیم
چنان موج روان تیرهای
که بالای سرم میلغزد
و با تو قدم بزنم
از میان جنگل روشن مواج برگهای آبی و سبز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پس می خواهی نویسنده باشی شعری از چارلز بوکوفسکی
با وجود همه چیز
اگر از درونات فوران نمیکند
ننویس برادر من
مگر اینکه همینطوری بی دعوت
از اعماق وجودت بیاید
و از قلبت و از ذهنت و از دهانت
وگرنه ننویس خواهر من
اگر باید ساعتها بنشینی
خیره به صفحهی کامپیوتر
قوز کرده بالای سر ماشین…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
قطعنامه شعری از برتولت برشت
نظر به اینکه
ما ضعیفیم
برای بندگی ما
قانون ساختید
نظر به اینکه دیگر
نمیخواهیم بنده باشیم
قانون شما در آینده باطل است.
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم.
نظر به اینکه
گرسنه خواهیم ماند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خواب نوشتهٔ ماندانا خاتمی
خوابم نمی برد. امشب از آن شبهاست که بی موقع بیدار شدهام و طول میکشد تا دوباره به کرختی خواب بروم.
فقط همین نیست؛ هوشیاری چنان توی سلولهایم رفته که هر کدام از سلولهایم که شل می شود تا بخوابد ناگهان آن دیگری فریاد میزند و میگوید:…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تمنایی از یک رنجبر شعری از ویکتور خارا
برخیز!
به کوه ها بنگر
که سرچشمه باد است، و خورشید و آب.
******
ای تو
که مسیر رود را دگرگون میکنی
و، به گاه بذز افشانی،
روح به پرواز درآمدهات را، همراه بذرها، به خاک میسپاری،
برخیز!
دستان خویش را بنگر و
برادر را دست در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
رامشگر نابینا، شعری از فریدریش هولدرلین
کجایی آخر، ای جوان، که همواره
سحرگاهان بیدارم میکنی، کجایی آخر تو ای روشنایی؟
قلبم بیدار است، اما شب همیشه
با جادوی مقدس خود میگیردم و میبندد.
در دمدمهی صبح گوش میدادم، خوشحال چشم به راهت
بر آن تپه، و نه هرگز بیهوده.
هیچ گاه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
برای بردن من شعری از پابلو نرودا
باد اسب است:
گوش کن چگونه میتازد
از میان دریا، از میان آسمان.
میخواهد مرا با خود ببرد: گوش کن
چگونه دنیا را به زیر سُم دارد
برای بردن من.
مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب،
آنگاه که باران
دهانهای بیشمارش را
بر سینه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...