مرور رده
ادبیات
نبرد خاموش غروب شعری از خورخه لوئیس بورخس
نبرد خاموش غروب
در حومههای دوردست،
جراحتی کهنه از نبردی ابدی در آسمان؛
پگاههای نزاری که به سویمان دست میکشند
از ژرفنای دوردست فضا
چنان که از ژرفنای زمان،
باغهای سیاه باران، ابوالهول یک کتاب
که از گشودنش بیم داشتم
و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
سپیده است…؛ شعری از ای ای کامینگز
ساعت ها با بر آمدن ستارگان را خاموش میکنند و
سپیده است
در گذرگاههای آسمان نور گام برمیدارد و شعر میپراکند
بر روی زمین شمعی
خاموش میشود شهر
برمیخیزد
با ترانهای بر روی لب
با مرگ در چشمها
و سپیده است
جهان به پیش…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گفتن؛ شعری از شهرام خسروی
به تو خواهم گفت یک روز سَحر
که چرا آینه ها یاد تو را می خوانند
هر دَم از دوری شبنم، دلشان میشکند
در غروب دِلت اِنگار به گِل می مانند
باد از سِرِ دل برف خبرها دارد
یاد تو بوته برفی به خودش میپیچد
می فشارد تَن تو، سردی اندامش را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اگر اشیا میتوانستند با من حرف بزنند
آیا تا کنون فکر کردهاید که اگر اشیای پیرامون ما فرصتی برای حرف زدن داشته باشند، چه میگفتند؟ چه میشود اگر یک روز، وسایل خانه شروع به مکالمه میکردند؟ فکر کردن به این موضوع دلهرهآور است. اینکه در طول روز با این وسایل در ارتباط باشیم و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
این زوج در انتظار بیقرارشان شعری از توماس ترانسترومر
چراغ را خاموش می کنند
و حباب سپیدش لحظه ای سوسو میزند
پیش ازآنکه چون قرصی در لیوان ِ تاریکی حل شود
بعد پرواز میکنند
دیوارهای هتل به تاریکی ِآسمان پرتاب میشوند .
جزرو مد عشق فرونشسته و میخوابند
اما پنهانترین فکرهایشان همدیگر را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر قطعه از پروین اعتصامی
این قطعه را برای سنگ مزار خودم سرودهام
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شکافهای این خانه شعری از از سیلویا پلات
شکافهای این خانه را چه چیز پر خواهد کرد، جز زخمهای تو؟!
هر جراحت، خاطرههای دریده را به جان اتاق، بخیه میزند
اما کسی به زیر تخت، استخوانهای شکسته اعتماد را
به آتش بوسههای خویش، خاکستر میکند؛
به اشک، خمیر مایهای میسازد که نان هر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
برف می بارد، آرام و بی صدا شعری از میگل د اونامونو
برف می بارد، آرام و بی صدا،
ذره ذره، با لطافت،
می نشینند روی زمین،
و جامه ی سپید می کند بر تن چمنزار های سبز،
برف های سپید و بی وزن می بارند بر زمین،
برف بی صدا می بارد،
نمی داند که دارد تمام می شود،
ذره پس از ذره دیگر،
به آرامی،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
درخت آلو شعری از برتولت برشت
در حیاط
درخت آلویی هست!
درختی کوچک؛
که کسی باورش ندارد!
دستی به او نمیرسد؛
نردهها احاطهاش کردهاند.
دلش میخواهد رشد کند
درخت کوچک!
آری،
دلش میخواهد رشد کند؛
و برای کسی مهم نیست
سهم اندکش از آفتاب!
چه کسی باور میکند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
کیست آن که به پیش میراند، شعری از اکتاویو پاز
کیست آن که به پیش میراند
قلمی را که بر کاغذ میگذارم
در لحظهی تنهایی؟
برای که مینویسد
آن که به خاطر من قلم بر کاغذ میگذارد؟
این کرانه که پدید آمده از لبها، از رویاها
از تپهیی خاموش، از گردابی
از شانهیی که بر آن سر میگذارم
و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تابستانی که گذشت؛ داستان کوتاهی از نسترن بشردوست
مامان کف پایم را روی ران اش گذاشت و گفت:« ببین با پاهاش چی کار کرده ذلیل مرده»بعد پر را توی شیشه ی دوا گلی فرو کرد و روی شکاف های کف پاهام کشید. جیغ کشیدم. آبجی فرخنده روی موهام دست کشید و پرسید:«آخه دخترا پا برهنه بازی می کنن؟ صد بار نگفتم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
رازها در راه شعری از توماس ترانسترومر
روشنی روز برچهرهای تابید که خواب بود
رویایی پرشورتر دید
اما بیدار نشد
تاریکی برچهرهای تابید که میرفت
در میان دیگران
در نورهای بیقرار خورشید پُرتوان
تاریک شد ناگهان، گویی از رگبار
دراتاقی ایستاده بودم
که تمام لحظهها را در بر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...