مرور رده

شعر

باز هر دو درد کشیدیم؛ شعری از آنا اشویر

به دنیا که آمدم خونِ مادرم ریخت از لای پاهاش. هر دو درد کشیدیم او بیش از من. مادرم که مرد خون مادرم ریخت رفت از لای پاهاش و باز هر دو درد کشیدیم و باز، او بیش از من آنا اشویر مترجم: محمدرضا فرزاد منبع: کتاب نبودنت ناشر: چشمه
ادامه مطلب ...

اسکورت؛ شعری از محمد پورسینا

تیتر اول روزنامه ها اسم من را نوشته اند که تقاضای پناهندگی در کتار تو را کرده ام، بعد از تو خیابان های شهر تنها من را به مرگ نزدیک می کنند. پیاده روها پاورقی شهرند که من را بی تو به حاشیه می کشانند، بعد از تو در کنار پیاده روها…
ادامه مطلب ...

طلا رنگ است، شعری از سیمین بهبانی

و دل، لرزان، هراسان،‌ چهره پر بیم به گور سرد وحشت زا نظر دوخت شرار حرص آتش زد به جانش طمع در خاطرش صد شعله افروخت به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ نه غوغایی، به جز نجوای ارواح نه آوای، مگر بانگ شباهنگ…
ادامه مطلب ...

عاشقانه؛ شعری از فروغ فرخزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شایدم بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای ز گندمزار ها…
ادامه مطلب ...

عشق گاهی در لبخند یک نفر جا خوش می‌کند، شعری از آنا آخماتووا

عشق گاه چون ماری در دل می‌خزد و زهر خود را آرام در آن می‌ریزد گاه یک روز تمام چون کبوتری بر هرّه‌ی پنجره‌ات کز می‌کند و خرده نان می‌چیند گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می‌جهد و چون یخ، نمی، بر گلبرگ آن می‌درخشد و گاه حیله گرانه…
ادامه مطلب ...

دیوونه کیه… عاقل کیه؛ سروده ای از حسین پناهی

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ واسطه نیار، به عزتت خمارم حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم کفر نمی‌گم، سوال دارم یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام می‌چرخم و می‌چرخونم، سیاره‌ام! تازه دیدم حرف حسابت…
ادامه مطلب ...

زندانی؛ شعری از سیمین بهبهانی

هیچ دانی ز چه در زندانم؟ دست در جیب جوانی بردم ناز شستی نه به چنگ آورده ناگهان سیلی ی سختی خوردم من ندانم که پدر کیست مرا یا کجا دیده گشودم به جهان که مرا زاد و که پرورد چنین سر پستان که بردم به دهان هرگز این گونهٔ زردی که مراست…
ادامه مطلب ...

تو با خورشید زندگی می‌کنی، شعری از آنا آخماتووا

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد نه آبی، نه شرابی دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود و تماشای غروب از پنجره نیز تو با خورشید زندگی می‌کنی من با ماه در ما ولی فقط یک عشق زنده است برای من، دوستی وفادار و ظریف برای تو دختری سرزنده و شاد…
ادامه مطلب ...

اما آن بوسه های نگرفته و نداده؛ آنا آخماتووا

چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟ چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟ چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که…
ادامه مطلب ...

حسرت؛ شعری از فروغ فرخزاد

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا…
ادامه مطلب ...

اقبال من، شعری از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من خنده بیگانگان دیدم نگفتم درد دل آشنایا با تو گویم گریه دارد حال من با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت گر تو هم از من گریزی وای بر احوال من روزگار…
ادامه مطلب ...

ای رنجبر؛ سروده ای از پروین اعتصامی

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر جمله…
ادامه مطلب ...