مرور رده
شعر
چه زیباست اندیشیدن به تو، شعری از ناظم حکمت
چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
در زندان
زمانی که از مرز چهل سالگی میگذرم
چه زیباست اندیشیدن به تو
به دستانت روی پارچه آبی
به موهایت نرم و ابریشمگون
چون خاک دلدادهام استانبول
شوق دوست داشتنت
چون من دیگری در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گفتگوی من و نازی زیر چتر؛ شعری از حسین پناهی
نازی: بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها
سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه؟
من: هیچی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دریغا پاییز؛ شعری از بیژن نجدی
درخت
شعرش را روی پاییز مینویسد
پاییز
شعرش را روی درخت
من بر پاییز نوشتهام
بر درختان افتاده
دریغا من...
دریغا پاییز...
دریغا درخت...
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید شعری از سهام شعشاع
صبح فردا ما قهوه نخواهیم نوشید
و هیچ دسته گلی به میعادگاهمان نخواهد آمد
با اوهام غربت خود به خواب می رویم
هرکداممان
در شب سرما
در بستر خود غرق خواهیم شد
و سپس؟
سپس
جای بوسه ها برگونه ها خواهد خشکید
و در همآغوشی
عشق بلند بالا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
به خاطر ابرها تو را گفتم، شعری از پابلو نرودا
به خاطر ابرها تو را گفتم
به خاطر درختِ دریا تو را گفتم
برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار
برای سنگریزه های صدا
برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود
و آسمانش را رنگ می دهد خواب
برای هر شب نوشانوش
برای حصار جاده ها
برای پنجره گشوده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بن بست؛ شعری از افشین یداللهی
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چشمان قهوهای بی ملاحظه غزلی از میرفواد میرشاه ولد
پیوسته گرچه چشم تو، غرقِ خماری است
ابروی تو مزارعِ خشخاش کاری است
لبخند تو گشایش بختی که باز نیست
انگیزه ی همیشه ی شب زنده داری است
این چشم هایِ قهوه ایِ بی ملاحظه
تلفیقی از نجابت و بی بند و باری است
یک لحظه را کنار تو بودن برای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نوروز بمانید که ایّام شمایید، شعری از پیرایه یغمایی
نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گاه و بیگاه فرو میشوی؛ شعری از پابلو نرودا
گاه و بیگاه فرو میشوی
در چاهِ خاموشیات
در ژرفای خشم پرغرورت
و چون بازمیگردی
نمیتوانی حتا اندکی
از آنچه در آنجا یافتهای
با خود بیاوری
عشق من، در چاهِ بستهات
چه مییابی؟
خزهی دریایی، مانداب، صخره؟
با چشمانی بسته چه می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خبر کوتاه بود شعری از هوشنگ ابتهاج
خبر کوتاه بود:
_«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خستهاش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد…
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد ز من با چشم اشکآلود،
چرا اعدامشان کردند؟
_…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ستیزه؛ شعری از فروغ فرخزاد
شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم
شاخه ها از شوق می لرزند
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون یادی دور
زندهگی سر میکشد چون لاله یی وحشی
از شکاف گور
از زمین دست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
این منم؛ شعری از شقایق بنی اسدی
نقطه... اینجا تمام شد جمله
باز از ابتدای خط بنویس
زندگی را غلط نوشتی که!!!!
پاک کن زود! سرسری ننویس
اشکهایم روان و سرگردان
باز هم این هوا مساعد نیست!
آینه رازدار خوبی باش
این منم؟ لاف میزنی! من کیست؟؟!!
در سرم یک هوار خاموش است
در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...