مرور رده

شعر

قسم به لطافت قسم؛ شعری از مسیحا بزرگر

قسم به پرستو آنگاه که جفتش می میرد و تنها به آشیانه باز می گردد چه غروبِ غریبی قسم به کرم شب تاب آنگاه که از پیله بیرون می آید و با نسیم هم آغوش می شود چه پروازی قسم به خورشید آنگاه که تو بر آن می تابی چه تلالویی قسم به همه…
ادامه مطلب ...

با صدای تو دلم می‌لرزد؛ شعری از عباس معروفی

بی‌قراری ات را چون شره‌‌ای شراب مذاب بریز کف دست من عزیزکم تو می‌دانی که سال‌هاست در این سرزمین بارانی به یک قطره از آه عاشقانه‌ات محتاجم به نفس‌هات وقتی اسمم را صدا می‌کنی تو می‌دانی همیشه احتمال زلزله هست ولی زلزله‌ی نفس‌های…
ادامه مطلب ...

بی من چشم بر هم مگذار؛ ونوس فایق شاعر کرد عراقی

آنقدر در وحشتم از روزی که تا چشم برگیرم از خواب دهانم را بسوزانند تا دیگر بار نتوانم لب بر لبان تو بگذارم آنقدر در وحشتم از روزی که زبانم را به چوبه ی دار بسپارند تا دیگربار نتوانم به تو بگویم دوستت دارم آنگاه که چشم می گشایی از…
ادامه مطلب ...

تو را به هر زبانی دوست دارم؛ زیبا خلیل شاعر آذربایجانی

تو را به زبان اسپانیایی دوست دارم در هوس دیوانه وار رقص فلامینکو در عطش وحشی رقص تانگو تو را به زبان یونانی دوست دارم غمناک، ظریف و زیبا در نقش و نگار لباس های رقص سیرتاکی در تکان آرام شانه ها تو را به زبان ایتالیایی دوست دارم…
ادامه مطلب ...

چگونه فراموشت کنم؛ شعری از باریش مانچو شاعر ترک

خبرهای بد چه زود به گوش می رسند پیغام فرستاده ای که مرا فراموش کن و از من عکسها و نامه هایت را خواسته ای ناراحت نشو عشق من دیگر روبرویت ظاهر نخواهم شد برای آخرین بار برایت می نویسم خاطره هایت برای من کافی است فراموش نکن که دنیا فانی…
ادامه مطلب ...

در برابر خدا؛ شعری از فروغ فرخزاد

از تنگنای محبس تاریکی، از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو، آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی را، دل نیست این دلی که به من دادی در…
ادامه مطلب ...

پرده؛ شعری از سهراب سپهری

پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم. پرده نفس می کشید دیوار قیر اندود! از میان برخیز. پایان تلخ صداهای هوش ربا! فرو ریز. لذت خواب می فشارد. فراموشی می بارد. پرده نفس می کشد: شکوفه خوابم می پژمرد. تا دوزخ ها بشکافند، تا…
ادامه مطلب ...

شعر من حادثه دستم نیست؛ شعری از حسین پناهی

شعر من حادثه دستم نیست شعر من تکه ای از زندگی شعر من است شعر هایم نقش بارانی یک لبخند است روی یک کوزه ی لب خشکیده شعر من جای قدمهای سفر کرده به اندوه شقایقها نیست حرفهای دل من راز گل سرخ نبود شعر من کلبه ی ویران شده ی پنجره نیست…
ادامه مطلب ...

تنهایی؛ شعری از رسول یونان

هیچ چیز به اندازه تنهایی غم انگیز نیست تنهایی نام بیهوده ی زندگی است وقتی بیداری خسته و غمگینی وقتی میخوابی کابوس می بینی وقتی تنهایی سردت می شود انگار برف روی استخوان شانه هایت نشسته باشد تنهایی جهنم نامتعارفی است جهنمی…
ادامه مطلب ...

انفجار لاشه؛ شعری از اندیشه فولادوند

خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی است لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند ناموس سایه بر دار سیگار پشت سیگار در انجماد یک تخت…
ادامه مطلب ...

هوای گریه با من؛ شعری از سیمین بهبهانی

دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندارم که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آن که او دور…
ادامه مطلب ...

آرزو؛ شعری از کارلوس دروموند دآندراده

برایت عطر باغ وُ میوه های جنگلی را عشق بازیِ آستانه ی در شنبه های لبریز از عشق یکشنبه های آفتابی دوشنبه های خوش خُلق را آرزو میکنم برایت یک فیلم با خاطرات مشترک نوشیدن شراب با دوستانت و یک نفر که تو را بسیار دوست دارد آرزو…
ادامه مطلب ...