مرور رده
شعر
غزل شماره ۱۸۱: بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۸۰: ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن میشود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون
دل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه مینمایی و گر طعنه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زنی چراغ به دست، شعری از نادر نادرپور
زنی چراغ به دست ازسپیده دم آمد
زنی که موی بلندش در آستان طلوع
غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت
بر آستانه نشست ز پشت مردمکش
آفتاب را دیدم که از درخت فراتر رفت
به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید
نگاه روشن زن
خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پیراهنِ آبی ات را پررنگ تر بپوش؛ شعری از لیلا کردبچه
روزی
دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد
از رهگذری خواهم پرسید
امروز روزِ چندم مهر است؟
و صورتی را برای شاخه گلی در دستم
و نارنجی را برای غروبی پاییزی
و آبی را برای پیراهنِ تو به خاطر خواهم آورد
به جای تمامِ چیزهایی که از یاد برده ام…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۷۹: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
فنجان سردِ قهوه و دریا…؛ شعری از صوفی صابری
فنجــان سردِ قهوه و دریا.. تو نیستی
شبگریه و سکوت و تقلا... تو نیستی
یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز
یک کیفِ چرم، دولچه گابانا... تونیستی
یک جفت کفش، قرمز و غمگین کنار در
یک پیرهن سفید سراپـــا... تـــو نیستی
شرمنده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۷۸: هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۷۷: نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۷۶: سحرم دولت بیدار به بالین آمد
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
اسیر، غزلی از الهام حق مرادخان
عاشقی این است اگر، از عشق سیرم کرده ای
بلبلی سردرگریبان، گوشه گیرم کرده ای
غنچه ی دلدادگی را در دلم پرپر مکن
مهربانی کن اگر حتی اسیرم کرده ای
صورت پژمرده ام بر درد عشقت شد گواه
لااقل اندازه ی یک قرن پیرم کرده ای
نذر کردم، هرکه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۷۵: صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
هوای بی تو…؛ شعری از آیدا خاقانی
سخت است،
نفس کشیدن
در هوای تو
وقتی ذرات نبودنت
آلوده می کند،
ریه های زندگیم را
من و این سرفه های
مکرر تنهایی
در گوشه کنار شهر
من و این سردردهای
بی بهانه ی دل
در ازدحام لحظه های شب
می شود،
کمی کمترتردد کنی
در سطح خاطراتم؟
می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...