مرور رده
شعر
شمع روشن، شعری از عباس ابن الاحنف
تو هرگز به راستی رنج نبرده ای!
و درد بی خوابی را نمی شناسی.
این منم که خواب از چشمانم گریخته است،
و تا زمانی که زنده ام،
به جز اشک برای من همدمی نیست.
وقتی که با تو حرف می زنم
مرا به سخره می گیری،
عاشقان مرا در شعر خود بهتر روایت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
حالا وقت رفتن نیست، شعری از جورج الیوت
استاد عشق
چقدر به مهرِ شیرین تو نیازمندم...
چگونه فراموشت کنم؟
وقتی که این روزها
تنها صدای پای مرگ را می شنوم
و زیر لب مدام می گویم:
"بمان عزیزم، بمان
حالا وقت رفتن نیست..."
george elliot
بخشی از شعر متلاشی، سروده ی جورج الیوت،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گریه، شعری از محمد صالح
برای او مرثیه نخوان!
گریه نکن!
زنده نمی شود.
او را دوباره به ما نمی دهند
خداوند
او را پیش خود برده است
مرثیه نخوان!
او نخواهد شنید
و از راهی که رفته بر نمی گردد.
زنده ها می توانند
به دروغ گریه کنند
اما مرده ها
به دروغ نمی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چوب کبریت های سوخته، شعری از فکرت صادق
روزهای رفته
به چوب کبریت های سوخته می مانند
جمع آوری شده
در قوطی خویش
هر کاری می خواهی، بکن
آن ها
دوباره روشن نمی شود
و روزی
سیاهی آن ها
دستت را آلوده می کند
روزهای چوبی ات را
باید از همان آغاز
بیهوده نمی سوزاندی.
فکرت صادق…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آیا این عشق است؟ شعری از آلیسون مویت
اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم
بهتر از این بود!
در واقعیت
من و تو با هم غریبه ایم
و در رویای من، یکرنگ و صمیمی
نه در واقعیت می توانم به تو نزدیک شوم
و نه در رویاهایم از تو دور
اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم
از این بهتر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
برو نازنینم، برو، شعری از آلفرد لرد تنیسون
وقتی که مُردم
بر مزارم گریه مکن
و خاک را با اشکهایت
رنجیده خاطر مکن
بگذار مرغ باران و باد بر من بگریند،
اما عزیزم تو نه،
اگر گناه یا خطایی از تو سر زده است،
دیگر مهم نیست،
من تو را بخشیده ام
و اکنون می خواهم در آرامش بیارامم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تو دنیا هستی، شعری از سارا تیز دیل
کفش جادو به پایم پوشاندی!
و مرا به میان خورشید و ستارگان بردی
و دیگر تمام دنیا مال من بود....
آه این کفش ها را از پایم در آور!
خورشید و ستاره ها را می خواهم چه کنم؟
همه ی دنیای من تویی!
و جهان با همه ی ستاره ها و خورشیدش
از تو روشنی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
در عشق تو زندگی می کنم، شعری از سارا تیز دیل
در عشق تو زندگی می کنم
همانگونه که علفها در دریا
با هر موج که می آید
دوباره متولد می شوم
و با هر موج که می گذرد
غرق می شوم
جان سرشار از رویایم را در تو خالی می کنم
با قلب تو می تپم
فرمانبردار جان توام...
sara Teasdale
سارا تیز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
در، شعری از رابرت گریوز
وقتی که ناگهان آمد
تو گویی که در دیگر بسته نخواهد شد،
و او هرگز نخواهد رفت
اتاق رو به یک دریا گشوده شد،
دریایی که هیچ دری، آن را مهار نمی کرد...
عاقبت
زمانی که لبخند زنان سری تکان داد
تا رهسپار شود
تو گویی که ناگهان دری بسته شد
و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
درباره عشق، شعری از روی کرافت
تو را دوست دارم
نه فقط به خاطر آن چه که هستی
بلکه برای آن چه که هستم
وقتی که با تو هستم!
دوستت دارم
به خاطر بخشی از وجودم
که تو با عشق ات پروراندی
بدون تماس
بدون حرف
بدون نشانه
تنها با حضورت
با اینکه بودی
خودت بودی
و این…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
مزار امیدهای قدیمی، سروده ای از حسن عزالدین دینامو
نه ابدیتی
و نه رستورانی در بهشت
چیزی نمی خواهم
جز لقمه ای نان.
دیر که می شود
ستارگان را نیز
نمی توانم سیر بکنم
هر غروب
سر در گریبان
به خانه بر می گردم
از مزار امید های قدیمی.
حسن عزالدین دینامو شاعر ترکیه
ترجمه از رسول…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زندگی، سروده ای از وانگ گیوژن
وقتی که خوشبختی را می پذیری
رنج را نیز پذیرا می شوی
هشیاری را که برمی گزینی
گاه گیج و مغشوش می شوی
بر دیگران که غالب می شوی
مغلوب آنان نیز می شوی
هر قدمی که به جلو بر می داری
قدمی دیگر را پشت سر می گذاری
تو!
تو که طلوع خورشید را می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...