مرور رده

شعر

لوح گور؛ شعری از ویلیام فاکنر

اگر غمی هست بگذار باران باشد و این باران را بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری. و این جنگل های سرسبز در این جای در آرزوی آن باشند که مگر من ناگزیر به برخاستن شوم تا در درون من بیدار شوند. من اما جاودانه بخواهم خفت زیرا اکنون که…
ادامه مطلب ...

فصلی از یک شعر مختومقلی

یکی، نان برای خوردن ندارد یکی، جا برای انبار کردن یکی پیراهن ندارد یکی در فکر شال ترمه ای است این جهان تلی از خاک است در آن بعضی زنده اند بعضی مرده اند و هرکس حال و روز خودش را دارد زمان دراز است و عمر کوتاه و بهار پادشاه فصل…
ادامه مطلب ...

کلمات کوچک، شعری از دوروتی پارکر

وقتی که تو رفتی شکوفه ها و برگها هم رفتند و من تنها توانستم، به نقطه ای خیره شوم و اندوهم را به شکل کلمات کوچک در آورم، نمی توانم به عشق التماس کنم یا آرزو کنم که اندوه تلخ مرا در خود غرق کند همان اندوهی که ریسمان های مرا همچون قایق…
ادامه مطلب ...

مرثیه خوانی نیمه شب، بخشی از شعر هارولد مونرو

وقتی من و تو را به خاک بسپارند، هردو سرد و بی حس، و چهره هامان پوشیده در نقاب خاک، رو گرفته از هم چقدر تنها خواهیم بود.... چه کنیم؟ به راستی چه باید بکنیم تو بی من؟ و من بی تو؟ نمی توانم تاب بیاورم که تو قبل از من بمیری و نه می…
ادامه مطلب ...

بانو، عاشقانه ای از پابلو نرودا

تو را بانو نامیده ام بسیارند از تو بلندتر، بلندتر. بسیارند از تو زلال تر، زلال تر. بسیارند از تو زیباتر، زیباتر. اما بانو تویی. از خیابان که می گذری نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی. کسی تاج بلورین ات را نمی بیند، کسی بر فرشِ سرخِ…
ادامه مطلب ...

رسم زندگی این است، شعری از رابی نویل

رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی! او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی؟ این رسم زندگی است تو نمی توانی آن را تغییر دهی…
ادامه مطلب ...

چگونه دوستت دارم؟ شعری از الیزابت بارِت برانینگ

چگونه دوستت دارم؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم با احساسات نامرئی به اندازۀ پایان هستی من تو را مثل هر روز دوست دارم مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع تو را آزادانه دوست دارم مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق تو را…
ادامه مطلب ...

نیما شاعری متعلق به همه فصول

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج، خورشیدی در دهکده یوش از توابع نور استان مازندران (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ - درگذشته ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی و پدر شعر نو فارسی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما یوشیج…
ادامه مطلب ...

زلزلۀ عشق، غزلی از الهام حق مرادخان

خنده بر لب دارم و، اما درونم شاد نیست دل اگر دربند باشد، روح هم آزاد نیست وصف حالم عاشقی تنهاست؛کز بخت بدش سهمش از معشوق، جز دلتنگی و غمباد نیست فصل های زندگی وقتی زمستانی شوند فرق، بین آذر و اسفند یا مرداد نیست مرغ پیغام دعا…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۱: دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد خاک وجود ما را از آب دیده گل کن ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۷۰: زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن…
ادامه مطلب ...