مرور رده
شعر
غزل شماره ۱۷۴: مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۷۳: در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۷۲: عشق تو نهال حیرت آمد
عشق تو نهال حیرت آمد
وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کآخر
هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سؤال…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چله نشینی؛ شعری از بهاره رضایی
به قَبض داده ام دلم را
دچار ِ آگاهیِ خفیفی شده باشم انگار.
به غار می روم !
به چاهِ بیژنم !
به شهودِ متلاشی در اتاق
که صدایِ کلمه هام در آمده.
به اَندیمِشکی که تو از آن آب می خوری.
به جَنگِ تن به تن ِ مان؛ مُدام!
به راویِ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آرزوی پرواز؛ شعری از پروین اعتصامی
کبوتر بچهای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تا انتها حضور؛ شعری از سهراب سپهری
امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
باد چیزی خواهد گفت.
سیب خواهد افتاد،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پیچکی دور تماشای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعری از جواد طوسی برای هفتاد و پنج سالگی مسعود کیمیایی
آخرین یاغی
در آستانه هفتادوپنج سالگی
تنهاتر شدهای
یارانت یکبهیک عشق را فراموش کردند
شهر خاکستریات خالی از عشاق شده
از همان «بیگانه بیا» و «قیصر» باورت کردم
چه تلخ و مومنانه گفتی
انسان تنهاست
قهرمانان زخمخورده و پاکباخته و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
انتقام؛ شعری از فروغ فرخزاد
باز کن از سر گیسویم بند
پند بس کن که نمیگیرم پند
در امید عبثی دل بستن
تو بگو تا به کی آخر تا چند
از تنم جامه برآر و بنوش
شهد سوزنده لبهایم را
تا یکی
در عطشی درد آلود
بسر آرم همه شبهایم را
خوب دانم که مرا برده زیاد
من هم از دل بکنم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پگاه؛ شعری از نصرت رحمانی
با اینکه تا پگاه
پاسی نمانده بود
ماسیده بود روی پنجره لرد سیاه شب
آب نرم نرمک می بافت گیسوان
آرام می چمید و زمزمه می کرد
در زیر بیدهای پریشان
ساز قلم به دست گرفتم
آرام زخمه کشیدم
بر پرده نژند، پریشیده روان
بر تارهای گم شده احساس…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نامش بر زبانم، شعری از فیلیپ آیرز
نامش بر زبانم،
هر بار که سخن می گویم
شکلش مقابل چشمانم،
به هر کجا که می نگرم
هر شب و روز،
گویی این روح اوست که در من گام بر می دارد
گویی این او نیست که مرا کشته است
من او را کشته ام و با خود به هرجا می برم....
فیلیپ آیرز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تنها یک نگاه، شعری از فریدا هیوز
تو مرا دوست نداشتی!
تنها نگاهی انداختی
به رو نوشت چهره ای که به آن تولد بخشیدی
اندوه من
مثل آستر پوسیده ی یک کت چرمی
ناگهان سر باز می کند
و تمام هستی ام از هم می شکافد.
فریدا هیوز، شاعر انگلیسی
ترجمه از چیستا یثربی، کتاب آبی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پیمان پرشور، سروده ای از ویلیام باتلر ییتس
دیگران، چون تو شکستی سوگند پرشورمان را
دوستان من شده اند
اما، آن گاه که مرگ به چهره ی من می نگرد،
آن گاه که به اوج رویا می رسم یا
آن گاه که داغ از شرابم
ناگهان چهره ات در برابرم سبز می شود.
william batler yeats
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...