مرور رده

شعر

غزل شماره ۱۸۵: نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند مصلحت دید من آن است که یاران همه کار بگذارند و خم طره یاری گیرند خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش…
ادامه مطلب ...

آشوب خزان؛ شعری از رحیم معینی کرمانشاهی

خورشید دگر نور دلاویز ندارد مه پرتو مات هوس انگیز ندارد در باد بهاری ز بس آشوب خزان است گل وحشتی از غارت پاییز ندارد آنکس که ندارد هنر عشق و محبت زو رحم مجویید که این نیز ندارد آلوده ام اما همه شب غرق مناجات با دوست سخن اینهمه…
ادامه مطلب ...

شاه خورشیدم؛ شعری از شیما شاهسواران احمدی

بوته‌های شک شکفته در یقین طعم نیشابوری‌ات شیرین‌ترین! شعر دم کردم... غزل شیرازه‌اش شاخه شاخه گل نباتم را بچین فرض کن هر بیت قهوه‌خانه‌ای‌ست غرق شو در عطر چای دارچین شاه خورشیدم دلم جمشیدی است یک سبد منظومه‌ام را برگزین بغض…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۴: دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه…
ادامه مطلب ...

ماریا، عاشقانه ای از ولادیمیر مایاکوفسکی

ماریا! می ترسم نام تو را فراموش کنم مثل شاعری که می ترسد کلماتی را فراموش کند که نیمه شب ها به رنج، زاده است و شکوه خدایان را دارند. تن تو را گرامی می دارم مثل جنگجویی که در جنگ پای خود را از دست داده اما آن را نگه می دارد…
ادامه مطلب ...

خسته راه، شعری از عارف دامار شاعر ترک

به من ترانه‌ای بیاموز تا در روشنایی ماه بخوانم در تاریکی شب بخوانم زیر باران بخوانم وقت بیداری خاک بخوانم به من ترانه‌ای بیاموز به من ترانه‌ای بیاموز وقتی کنار توام بخوانم وقتی از تو جدایم بخوانم وقتی فراموشت می‌کنم بخوانم به…
ادامه مطلب ...

من تکه‌ای از یک کاشی‌ام؛ شعری از عارف دامار شاعر ترک

من تکه‌ای از یک کاشی ام از یک خانه فقیر آواز یک چوپانم من تکه‌ای از یک کاشی‌ام که افتاد و شکست در باد شدید شرقی، در یک خانه فقیر آواز یک چوپانم آسمانی را در نظر بگیر که درهم‌کشیده شده من تکه‌ای از یک کاشی‌ام، آواز یک چوپانم از…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۳: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف…
ادامه مطلب ...

متن ترانه تک درخت، سروده ای از هما میر افشار

پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سنگی، ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته ندونستم این را به عمرم نمی مونه عشقم برایم…
ادامه مطلب ...

غزل شماره ۱۸۲: حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند قند آمیخته با گل نه…
ادامه مطلب ...