مرور رده
شعر
شعر قطار، سروده ای از هیوا مسیح
بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تقدیم به… شعری از ادگار آلن پو
اعتنایی ندارم که سهم زمین من
بسیار اندک است
و این که سالها عشق
در دقیقه ای نفرت فراموش می شود
شکوه نمی کنم که خرابه ها
از من شادتر و شیرین ترند
اما از این ناراحتم
که تو برای سرنوشت من تاسف می خوری
برای من که تنها یک رهگذرم.
Edgar…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شمشیر من همین شعر است؛ سیمین بهبهانی
شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم
با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم
شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر
با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم
جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید
سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من و تو، درخت و بارون…، شعری از احمد شاملو
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میونِ جنگلا تاقم میکنه.
تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب.
خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
روزگارِ غریبیست نازنین؛ شعری از احمد شاملو
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما
آتش را
به سوختبارِ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آخرین سطرها، شعری از آلفرد دو موسه
زمان مرگم فرا رسیده
اصوات
از اطراف در گوشم میپیچد
در این شبهای دشواری و هشیاری
همهجا لمساش میکنم
همهجا میبینماش
وقتهایی که برای بیچارگیام در تلاشم
بدبختی
بیشتر بیدار میشود
وقتهایی که میخواهم گام بردارم
ناگهان همه چیز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زمان محبوس، شعری از مارسلین دزبورد والمور
زمان محبوس
زمان را که میدواند
ساعت
در عبور از آن لحظه عظیم
به لرزه میافتد
نفسهای یکنواختات
چون پرندهای آوازخوان
در آشیانه ایمناش
و عقربههایی
که دیگر نمیتپند:
همهچیز خاموش میشود؟
مثل سپیدهدم روزهایی که
در برابرت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۲: سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
پیش کمان ابرویش…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دنیا را از چشمان یک فرشته میبینم؛ سیبیل رمبارد
سرزمینهای ناشناخته
در مرزهای جنون
ذهن
اندیشه را پرواز میدهد
اشکال عجیب
ارواح بیرنگ
زمان
مرا میخنداند
افسانهای ویرانگر:
دنیا را
از چشمان یک فرشته میبینم
رنگها در هم میپیچند
خراب میشوند
میخواهم درد دیرینم را برگردانم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
رفع زحمت، شعری از مریم حیدرزاده
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
باز باران بی ترانه؛ شعری از کارو دردریان
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسیهای شبانه
میخورد بر مرد تنها
میچکد بر فرش خانه
باز میآید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمیدانم، نمیفهمم
کجای قطرههای بی کسی زیباست؟
نمیفهمم، چرا مردم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تنها، یک عاشقانۀ آرام از جیمز جویس
تو و زرین و خاکستری ماه
چادری بر سر شب می کشد،
چراغهای ساحل دریاچه خفته
پیچکها را نورانی می کنند
نی های ناقلا
در گوش شب
چیزی زمزمه می کنند
یک نام،
نام او را،
و تمام هستی من از شادی سرشار می شود،
و از شرم، گیج و سست.
James Joys…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...