مرور رده
شعر
۱۰ رباعی از مهستی گنجوی
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت
بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت
خورشید خطی به بندگیش میداد
کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت
هرلحظه غمی به مستمندی رسدت
تیری به جفا به دردمندی رسدت
در کشتن عاشقان از این بیش مکوش
زنهار مبادا که گزندی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۸: گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۷: شاهدان گر دلبری زین سان کنند
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بگذار تا بگریم؛ غزلی از مظاهر مصفا
بگذار تا بگریم بر دامن شب ای شب
بگذار تا بسوزم در آتش تب ای شب
افسرده و نزارم چندان جگر ندارم
تا از جگر برآرم فریاد یارب ای شب
بی تابم و نیابم از هیچ سو مفرّی
می پویم و نجویم ملجا و مهرب ای شب
افتاده ایم بی تاب با دیدگان بی خواب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
سرود نان، شعری از سیمین بهبهانی
مطرب دوره گرد باز آمد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
ای کوبان و دست افشان شد
دلقک جامه سرخ چهره سیاه
شیزی ز جمع بستاند
سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی ی او
رامشگران بازاری
چشمکی زد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۱۹۶: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ترانهای کوچکتر از دستهای تو… احمد شاملو
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایهی بام کوچکش
به خاطر ترانهای
کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها ــ به خاطر یک چپر
نه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر زیبای آهو، سرودۀ محمدعلی سپانلو
این عینک سیاهت را بردار دلبرم
این جا کسی تو را نمی شناسد
هر شب شب تولد توست
و چشم روشنی هیجان است
در چشم های ما
از ژرفنای آینه ی
روبه رو
خورشید کوچکی را انتخاب کن
و حلقه کن به انگشتت
یا نیمتاج روی موی سیاهت
فرقی نمی کند، در هر حال…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر سپید وسوسه سرودۀ آرزو نوری
جهان پشت سرم می ماند
از اتفاقاتی که نیفتاده
صداهایی که نشنیدهام
من
پر از وسوسهام
چیدن این همه سیب
خواندن این همه شعر
رفتن روی طناب
بدون این که بیافتم
بدون این که بترسم.
آرزو نوری
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
با خون شعرهایم؛ فریدون مشیری
با دیدگان بسته، در تیرگی رهایم
ای همرهان کجایید؟ ای مردمان کجایم؟
پر کرد سینهام را فریاد بی شکیبم
با من سخن بگویید ای خلق، با شمایم!
شب را بدین سیاهی، کی دیده مرغ و ماهی
ای بغض بیگناهی بشکن به هایهایم
سرگشته در بیابان،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر ماه و پلنگ سرودۀ مهناز ریحانی
همه شب دراوج عشق ونیاز
ماه شعرهای مرد شعور
پنجه های پلنگ میبوسد
بر فراز کوه،اما دور
ماه در حسرت وصال اما
درنگاه فلک درخشان است
ناگزیر از هجوم رنج مدام
جامه بر تنش فروزان است
آسمان بغل گرفته به ناز
دلبری کند به چهره ی شب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شب گریه، شعر عاشقانه ای از شقایق بنیاسدی
وقتی که حرف مردمان چون نیش در تن میرود
وقتی که در شبهای تار صبر از سکوتم میرود
وقتی که در دل مرهمی از بهر زخم کهنه نیست
وقتی که در این واژه ها معنای ناله تازه نیست
گویم به چشم خسته ام تا نور نیست اشکی بریز
شاید که این شب گریه ها غم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...