داستان کوتاه محلل نوشتۀ صادق هدایت

صادق هدایت نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی بود، او را همراهِ محمدعلی جمال‌زاده و بزرگ علوی و صادق چوبک یکی از پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند.

چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در میان کوه ها سوت و کور مانده بود. جلو قهوه خانه کوچکی تنگهای دوغ و شربت و لیوانهای رنگ برنگ روی میز چیده بودند. یک گرامافون فکسنی با صفحه های جگر خراشش آنجا روی سکو بود قهوه چی با آستین بالازده سماور مسوار را تکان داد، تفاله چائی را دور ریخت، بعد پیت خالی بنزین را که دسته مفتولی به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت.
آفتاب میتابید، از پائین صدای زمزمه یکنواخت آب که در ته رودخانه روی هم میغلطید و حالت تر و تازه بآنجا داده بود شنیده میشد. روی یکی از نیمکتهای جلو قهوه خانه مردی با لنگ نم زده روی صورتش دراز کشیده و آجیده هایش را جفت کرده پهلویش گذاشته بود. روی نیمکت قرینه آن، زیر سایه درخت توت، دو نفر پهلوی هم نشسته و بدون مقدمه دل داده و قلبه گرفته بودند. بطوری چانه شان گرم شده بود که بنظر می آمد سالهاست یکدیگر را میشناسند.
مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل کلفت و ابروهای بهم پیوسته گوشه نیمکت کز کرده، دست حنا بسته اش را تکان میداد و میگفت:
«دیروز رفته بودم مرغ محله (مغ محله؟) پیش پسر دائیم، آنجا یک باغچه دارد. میگفت پارسال سی تومان مک آلوچه زرد آلوی باغش را فروخت. امسال سرمازده، همه سردرختیها ریخته، بیک حال و زاریاتی بود. زنش هم بعد از ماه مبارک تا حالا بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته.»
آمیرزا یدالله عینکش را جابجا کرد، با تفنن چپق میکشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت:
«اصلا خیر و برکت از همه چیزها رفته.»
شهباز سرش را از روی تصدیق تکان داد و گفت:
«قربان دهنت. انگار دوره آخر زمان است. رسم زمانه برگشته. خدا قسمت بکند بیست و پنجسال پیش در خراسان مجاور بودم. روغن یک من دو عباسی بود، تخم مرغ میدادند ده تا صد دینار. نان سنگگ میخریدیم ببلتدی یک آدم. کی غصه بی پولی داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را یک الاغ بندری خریده بود. با هم دو ترکه سوار میشدیم.من بیست سالم بود، توی کوچه با بچه های محله مان تیله بازی می کردم. حالا همه جوانها از دل و دماغ میافتند، از غورگی مویز میشوند، باز هم قربان دوره خودمان، بقولی آن خدا بیامرز: اگر پیرم و میلرزم بصد تا جوان میارزم.»
یدالله پک زد بچپقش، گفت: «سال بسال دریغ از پارسال!»
شهباز گفت: «خدا همه بنده های خودش را عاقبت بخیر کند.»
یدالله قیافه جدی بخودش گرفت: «بجان خودت یکوقت بود در خانمان سی نفر نان خور داشتیم، حالا فکریم روزی یک ریال پول توتون و چائی ام را از کجا گیر بیاورم دو سال پیش سه جا معلمی می کردم، ماهی هشت تومان در میآوردم. همین پریروز که عید قربان بود رفتم خانه یکی از اعیان که پیشتر معلم سرخانه بودم. بمن گفتند که بروم دعا برای گوسفند بخوانم، قصاب بی مروت حیوان زبان بسته را بلند کرد بزمین کوبید. داشت کاردش را تیز می کرد، حیوان تقلا کرد، از زیر پایش بلند شد. نمیدانم چه روی زمین بود، دیدم چشمش ترکیده ازش خون میریخت. دلم مالش رفت، ببهانه سردرد برگشتم، همه شب هی کله خون آلود گوسفند جلو چشمم میآمد. آنوقت از دهنم در رفت کفر گفتم، کفر خیال کردم … نه زبانم لال، در خوبی خدا که شکی نیست، اما اینجانوران زبان بسته، گناه دارد. خدایا، پروردگارا، تو خودت بهتر میدانی، هر چه باشد انسان محل نسیان است.»
آمیرزا یدالله لختی بفکر فرو رفت، دوباره گفت: «آره، اگر میتوانستم هر چه تو دلم هست بگویم …! آخر نمیشود همه چیز را گفت. استغفرالله زبانم لال.»
شهباز مثل اینکه حوصل هاش سررفت گفت: «برو فکر نان کن خربزه آب است.»
میرزا یدالله با بی میلی گفت: «آره، از دست ما چه بر میآید؟ از اول دنیا همینطور بوده.»
شهباز گفت: «ما دیگر ازمان گذشته، بقولی مردم پاتیلمان در رفته، از بی کفنی زنده ماند هایم. چه حقه هائی که در این دنیای دون نزدیم، یکوقت تهران دکان بقالی داشتم، خرج در رفته روزی شش قران پس انداز میکردم.»
میرزا یدالله حرفش را برید: «بقال بودی؟ من از بقال جماعت خوشم نمیآید.»
«چرا؟»
«قصه اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بکن.»
شهباز دنباله سخن را گرفت:«بله، دکان بقالی داشتم. امرم می گذشت، کم کم یک خانه و لانه ای برای خودمان دست و پا کردیم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت یک پتیاره ای پیدا شد. الان پنج سال است که زنم مرا بخاک سیاه نشانده.این زن نبود، آتشپاره بود. تازه با خون دل آمده بودم سر و سامانی بگیرم، هر چه رشته بودم پنبه کرد، مخلص کلثوم، والده احمد یک شب از پای وعظ برگشت. پاهایش را توی یک کفش کرد که «حضرت مرا طلبیده، باید بروم استخوانم را سبک بکنم.» پیسی ای بسرم آورد که نگو و نشنو … مرا بگو که عقلم را دادم دست این زن! هر چه باشد، آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدم بودم که از سبیلهایم خون میچکید. یک زن عقلم را دزدید …خدا نکند که زن زیر جلد آدم برود. همان شب میگفت:«این چیزها سرم نمیشود، مهرم حلال، جانم آزاد. خودم یک النگو با گردن بند دارم، آنها را میفروشم میروم … استخاره هم کرده ام خوب آمده، یا طلاقم بده یا بهمین سوی چراغ بچه ات را خفه می کنم.» آقا هر چه کردم، مگر حریفش شدم؟ دو هفته تو روی من نگاه نکرد آنقدر کرد، کرد که هر چه داشتم فروختم، پول جرینگه کردم دادم بدستش، پسر دو ساله ام را برداشت و رفت آنجا که عرب نی بیندازد. تا حالا که پنجسال است رفته، نمی دانم چه بسرش آمده.»
میرزا یدالله گفت: «خدا کند که از شر عربها محفوظ باشد.»
«آره، میان عربهای لختی زبان نفهم -این عمریها- بیابان برهود، آفتاب سوزان ! انگار که آب شد بزمین فرو رفت. دریغ از یک انگشت کاغذ. راست میگویند که زن یک دنده اش کم است.»
میرزا یدالله گفت: «تقصیر مردها است که آنها را اینجور بار میآورند و نمیگذارند چشم و گوششان باز بشود.»
شهباز گرم صحبت خودش بود: «چیزیکه غریب است، این زن اصلا خل و چل بود. نمیدانم چطور شد که یکمرتبه آتشی شد، گاهی تنهائی گریه میکرد، گاس برای شوهر اولش بود…»
میرزا یدالله پرسید: «مگر تو شوهر دومیش بودی؟»
«دیگر بله، چی میگفتم، حرفم یادت رفت.»
«شوهر اولش گفتی.»
«بله، اول خیال می کردم که برای شوهر اولیش بوده … در هر صورت هر چه بزبان خوش خواستم حالیش بکنم، انگاریکه با دیوار حرف میزنم، مثل چیزیکه اجل پس گردنش زده بود، نمی دانم چه بسر پسرم آورد. آیا روزی میآید که چشمم تو چشمش بیفتد؟ پسری که بعد از اینهمه نذر و نیاز خدا بمن داد.»
میرزا یدالله گفت: «هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد. لب کلام آنست که مردم باید آدم بشوند، باسواد بشوند. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان میشویم. یکوقت بود خودم بالای منبر میگفتم، هر کس یک سفر بعتبات برود آمرزیده میشود و جایش در بهشت خواهد بود.»
شهباز: «شما که از علماء نیستید؟»
«این حکایت مال دوازده سال پیش است، می بینی که معمم نیستم. حالا همه کاره ام و هیچکاره.»
میرزا یدالله زبان را دور دهنش گردانید و با حالت افسرده گفت:
«زندگانی مرا هم یک زن خراب کرد.»
شهباز: «امان از دست زن!»
«نه، این دخلی بزن ندارد. این بدبختی دست خودم است اگر تهران بودی، لابد اسم ابوی را شنیده ای… ما از زیر بته در نیامده ایم. پدرم از آنهائی بود که نعلین جلو پایش جفت می شد. اسمش را که میبردند یکی میگفتند و صد تا از دهانشان می ریخت. وقتی بالای منبر می رفت، جا نبود که سوزن بیندازی. همه کله گنده ها ازش حساب می بردند. مقصودم این نیست که بیخودی قمپز در بکنم، چون آن مرحوم هر چه بود برای خودش بود:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل؟
«بهرحال بعد از فوت مرحوم ابوی من جانشین او شدم و در خانه را باز کردم – خوب یک خانه با یکمشت وخرت خورت هم برایمان گذاشت. خودم هنوز طلبه بودم و ماهی چهار تومان با پنج من گندم مستمری داشتم، باضافه ماه محرم و صفر نانمان توی روغن بود. یک لفت و لیسی میکردیم. چون معروف بود که نفس مرحوم ابوی مجرب است. یکشب مرا سر بالین نا خوشی بردند تا دعا بدهم. دیدم دختر هشت یا نه ساله ای در آن میان میپلکید- آقا بیک نظر گلویمان پیش او گیر کرد، جوانی است و هزار چم و خم…»
«پیش او دو تا صیغه داشتم که هر دو را مطلقه کرده بودم، ولی این چیز دیگری بود میگویند که لیلی را بچشم مجنون باید دید. باری دو روز بعد یک دستمال آجیل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش کردم. شب که او را آوردند، آنقدر کوچک بود که بغلش کرده بودند. من از خودم خجالت کشیدم. از شما چه پنهان؟ این دختر تا سه روز مرا که می دید مثل جوجه می لرزید. حالا من که سی سالم بود، جوان و جاهل بودم. اما آن مردهای هفتاد ساله را بگو که با هزار جور ناخوشی دختر نه ساله می گیرند.»
«خوب بچه چه سرش میشود که عروسی چیست؟ بخیالش چارقد پولکی سرش میکنند، رخت نو میپوشد و در خانه پدر که کتک خورده و فحش شنیده شوهر او را ناز و نوازش میکند و روی سرش میگذارد، ولی نمیداند که خانه شوهر برایش دیگ حلوا بار نگذاشته اند.»
«بهرحال من آنقدر زحمت کشیدم تا او را رام کردم: شب اول از من میترسید. گریه میکرد. من قربان صدقه اش میرفتم، می گفتم: بالای غیرتت آبروی ما را بباد نده، خوب تو آن بالای اطاق بخواب من این پائین، چون دلم برایش میسوخت. خیلی خودداری کردم که بجبر با او رفتار نکردم ، وانگهی دیگر چشم و دلم سیر بود و کار کشته شده بودم. بهر صورت او هم نصیحت مرا بگوش گرفت.
شب اول برایش یک قصه نقل کردم، خوابش برد.
شب دوم یک قصه دیگر شروع کردم و نصفش را برای شب بعد گذاشتم.
شب سوم، هیچ نگفتم تا اینکه یارو بصدا در آمد و گفت: تا آنجا که ملک جمشید رفت بشکار، پس باقیش را چرا امشب نمیگوئی؟ مرا می گوئی از ذوق توی پوست نمیگنجیدم، گفتم: «سرم درد میکند، صدایم نمیرسد، اگر اجازه بدهید بیایم جلوتر. بهمین شیوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اینکه رام شد.»
شهباز خنده اش گرفت. خواست چیزی بگوید، اما صورت جدی و چشمهای اشک آلود میرزا یدالله را که از پشت شیشه عینک دید، خودداری کرد.
میرزا یدالله با حرارت مخصوصی میگفت: «این حکایت دوازده سال پیش است، دوازده سال ! نمیدانی چه زنی بود، سرجور، دلجور بهمه کارهایم رسیدگی میکرد. آخ حالا که یادم میافتد…همیشه گوشه چادر نماز به دندانش بود.
رختها را با دستهای کوچکش میشست، روی بند میانداخت. پیراهن و جورابم را وصله میزد. دیزی بار میگذاشت، دست زیر بال خواهرم میکرد، چقدر خوش سلوک، چقدر مهربان! همه را فریفته اخلاق خودش کرده بود. چه هوشی داشت؟ من خواندن و نوشتن را باو یاد دادم. سر دو ماه قرآن میخواند. اشعار شیخ را از بر میکرد، سه سال با هم سر کردیم، که الذ اوقات زندگی من است. دست بر قضا در همین اوان بود که وکیل بیوه میوه ای شدم که بی پول نبود. خودش هم آب و رنگی داشت. آقا برایش دندان تیز کردیم. تا اینکه بخیال افتادم او را بحباله نکاح در بیاورم. نمیدانم کدام خدانشناس خبرش را برای زنم آورد. آقا روز بد نبینی، این که ظاهرًا خل وضع بنظر میآمد. نمی دانستم آنقدر حسود است. هر چه بزبان خوش خواستم سرش را شیره بمالم، مگر حریفش شدم؟ با وجود اینکه از بابت حق الوکاله مقدار وجهی آن ضعیفه بمن بده کار بود، از اینکار صرف نظر کردم و میانه مان پاک بهم خورد. ولی نمیدانی یک ماه این زن چه بروز من آورد!»
«شاید دیوانه شده بود یا چیز خورش کرده بودند. بکلی عوض شد. دستش را بکمرش زد و حرفهائی بار من کرد که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد. می گفت: الهی عینک را روی نعش ت بگذارند، عمامه پر مکرت را دور گردنت بپیچند. از همان روز اول فهمیدم که تو تیکه من نیستی. روح آن بابای قرمساقم بسوزد که مرا بتو داد. من یکوقت چشمم را باز کردم دیدم، توی بغل تو قرمساقم. سه سال آزگار است که با گدائی تو ساخته ام. اینهم دست مزدم بود؟ خدا سر و کار آدم را با آدمهای بیغیرت نیندازد، داغ پشت دستم گذاشتم، زور که نیست ؟ دیگر با تو نمی توانم زنگی بکنم مهرم حلال، جانم آزاد بهمین سوی چراغ میروم… میروم بست می نشینم. همین الان. همین الان.»
آنقدر گفت، گفت که من از جا در رفتم. جلو چشمم تیره و تار شد. همینطور که سر شام نشسته بودم، ظرفها را برداشتم پاشیدم میان حیاط، سر شب بود پا شدیم با هم رفتیم بحجره آشیخ مهدی در حضور او زنم را سه طلاقه کردم.»
دست روی دستش میزد. «فردایش پشیمان شدم، ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و زنم بمن حرام شده بود. تا چند روز مثل دیوانه ها در کوچه و بازار پرسه میزدم. اگر آشنائی بمن بر میخورد از حواس پرتی سلامش را نمی گرفتم. بعد از این دیگر من روی خوشی به خودم ندیدم. یک دقیقه صورتش از جلو چشمم رد نمشد، نه خواب داشتم و نه خوراک. نمیتوانستم در خانه مان بند شوم. در و دیوار بمن فحش میداد. دو ماه ناخوش بستری شدم.توی هذیان همه اش اسم او را میآوردم. بعد هم که رمقی پیدا کردم، معلوم بود اگر لب تر می کردم صد تا دختر پیشکشم می کردند، اما او چیز دیگری بود. بالاخره عزمم را جزم کردم تا بهر وسیله ای که شده دوباره او را بگیرم. عده او سر آمد. رفتم این در بزن آن در بزن، دیدم هیچ فایده ای ندارد. هر چه جل و پلاس ، کتاب پاره و ته خانه برایم مانده بود فروختم. هژده تومان پول درست کردم. چاره ای نداشتم مگر اینکه یکنفر محلل پیدا بکنم که زنم را به خودش عقد بکند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضای سه ماه و ده روز بتوانم او را بگیرم.»
«یک بقال الدنگ پف یوزی در محله مان بود که هفت تا سگ صورتش را میلیسید سیر میشد. از آنهائی بود که برای یک پیاز سر میبرد؛ رفتم با او ساخت و پاخت کردم که ربابه را عقد بکند، بعد او را طلاق بدهد و من همه مخارج را اضافه پنج توما ن باو بدهم او هم قبول کرد گول مردم را نباید خورد همین مرد که، همین پفیوز…»
شهباز بارنگ پریده صورتش را در دو دستش پنهان کرد و گفت: «بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالی بود؟ مال کدام محله؟ نه… نه… هیچ همچنین چیزی نمی شود.»
ولی میرزا یدالله بطوری گرم صحبت بود و پیش آمدها جلو چشمش مجسم شده بود که دنبال حرفش را قطع نکرد:
«همان مرد که بقال زنم را عقد کرد. نمیدانی چه حالی شدم. زنیکه سه سال مال من بود، اگر کسی اسمش را بزبان می آورد شکمش را پاره می کردم. درست فکر کن حالا باید به دست خودم همسر این مردکع گردن کلفت بشود. با خودم گفتم، شاید این انتقام صیغه هایم است که با چشم گریان طلاق دادم باری فردا صبح زود رفتم در خانه بقال. یکساعت مرا سر پا معطل کرد که یک قرن بمن گذاشت. وقتیکه آمد باو گفتم: الوعده وفا، ربابه را طلاق بده، پنج تومان پیش من داری. هنوز صورت شیطانیش جلو چشمم هست، خندید و گفت: «زنم است، یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم. چنان برق از چشمم پرید.»
شهباز میلرزید و گفت: «نه ، هیچ همچین چیزی نمیشود. راستش را بگو…اوه…»
میرزا یدالله گفت: «حالا دیدی حق بجانب من بود؟ حالا فهمیدی چرا از بقال جماعت بیزارم؟ وقتیکه گفت یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم، فهمیدم میخواهد بیشتر پول بگیرد. ولی کی فرصت چانه زدن داشت؟ نمی دانی کجای آدم میسوزد. دود از کله ام بلند شد. باندازه ای حالم منقلب بود، باندازه ای از زندگی بیزار شده بودم، که دیگر جوابش را ندادم. یک نگاه باو کردم که از هر فحشی بدتر بود. از همان راه رفتم بازار سمسارها.
عبا و ردایم را فروختم، یک قبای قدک خریدم. کلاه نمدی سرم گذاشتم. گیوه هایم را ور کشیدم راه افتادم. از آن وقت تا حالا سلندر و حیران از این شهر بآن شهر از این ده بآن ده میروم. دوازده سال آزگار دیگر نمی توانستم در یکجا بمانم، گاهی نقالی میکنم، گاهی معلمی.. برای مردم کاغذ مینویسم، در قهوه خانه ها شاهنامه میخوانم، نی میزنم، خوشم میآید که دنیا و مردم دنیا را سیاحت بکنم. میخواهم همینطور عمرم بگذرد. خیلی چیزها آدم دستگیرش میشود، وانگهی دیگر پیر شدیم. برای مرده ها مردار سنگ میسازئیم. یک پایمان این دنیا است، یکیش آن دنیا. افسوس که تجربه هایمان دیگر به درد این دنیا نمیخورد. شاعر چه خوب گفته:
مرد خردمند هنر پیشه را عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه آموختن با دگری تجربه بردن بکار.»
میراز یدالله باینجا که رسید خسته شد، مثل اینکه آواره هایش از کار افتاد چون زیادتر از معمول فکر کرده بود و حرف زده بود، دست کرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خیره خیره نگاه میکرد و به آواز دور و خفه ای که از پشت کوه میآمد گوش می داد.
شهباز سرش را از ما بین دو دست برداشت. آهی کشید و گفت:
«هیچ دوئی نیست که سه نشود!»
میرزا یدالله منگ و مات بود، متوجه او نشد.
شهباز بلندتر گفت: «یک مرد دیگر را هم بی خانمان می کند.»
یدالله بخودش آمد، پرسید «کی؟»
«همان ربابه آتش بجان گرفته.»
میرزا یدالله چشمهایش از حدقه بیرون آمده بود. هراسان پرسید: «مقصود چیست؟»
مشهدی شهباز خنده ساختگی کرد: «راستی روزگار خیلی آدم را عوض می کند. صورت چین میخورد، موها سفید میشود، دندانها میافتد. صدا عوض می شود، نه شما مرا شناختید و نه من شما را،»
میرزا یدالله پرسید: «چطور؟»
«ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهایش را متصل بهم نمی زد!»
میرزا یدالله پرخاش کرد: «کی بتو گفت؟»
مشهدی شهباز خندید: «شما آقا شیخ یدالله، پسر مرحوم آقا شیخ رسول نیستید که در کوچه حمام مرمر منزل داشتید؟ هر روز صبح از جلو دکانم رد می شدید؟ منهم محلل هستم، همانم.»
میرزا یدالله سرش را نزدیک برد و گفت:
«تو همانی که دوازه سال مرا باین روز انداختی؟ همان شهباز بقال تو هستی؟ یکوقت بود توی همین کوه کمر ، اگر بدست من افتاد بودی حسابمان پاک شده بود. افسوس که روزگار دست هر دومانرا از پشت بسته.»
بعد دیوانه وار با خودش می گفت: «بارک الله ربابه، تو انتقام مرا کشیدی. او هم ویلان است بروز من افتاده.» دوباره خاموش شد و لبخند دردناکی روی لبهایش نقش بست.
کسیکه روی نیمکت روبروی آنها خوابیده بود، غلت زد: بلند شد نشست، خمیازه کشید، چشمهایش را مالاند.
مشهدی شهباز و میرزا یدالله دزدکی بهم گاه می کردند، ولی می ترسیدند که نگاهشان با هم تلاقی بکند -دو دشمن بیچاره از هنگام کشمکش عشق و عاشقی شان گذشته بود. حالا بایستی بفکر مرگ بوده باشند.
شهباز بعد از کمی سکوت رو کرد بقهوه چی و گفت: «داش اکبر، دو تا قند پهلو بیار.»

داستان‌های دیگری از صادق هدایت:
داستان کوتاه داش آکل نوشته صادق هدایت

داستان کوتاه فردا نوشتۀ صادق هدایت

داستان کوتاه سه قطره خون از صادق هدایت

امتیاز دهید: post
ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.