مرور رده
شعر
غزل شماره ۲۶۲: حال خونین دلان که گوید باز
حال خونین دلان که گوید باز
وز فلک خون خم که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شراب
سر حکمت به ما که گوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۶۱: درآ که در دل خسته توان درآید باز
درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۶۰: ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببریدهاند بر قد سروت قبای ناز
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۵۹: منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۵۸: هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طریقت ره بلا سپرند
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب
که نیست سینه ارباب کینه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غیر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۵۷: روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
چنگ بنواز و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عشق، انکار شدنی نیست؛ وِرونیکا توشنُوا شاعر روسی
عشق، انکار شدنی نیست
عشق، انکارشدنی نیست
گرچه با پایان زندگی
فرداهایی جریان دارند
آنگاه که دیگر
نمی توانم به انتظار تو بمانم
و تو ناگهان
تمام عیار فرا می رسی
و سرک می کشی به همه ی جاهای تاریک
آنجا که بر شیشه ها بوران برف برخورد می…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من یوسفم؛ شعری از ماندانا زندیان
من یوسفم
چشمهای تو را مینویسم بلند وُ
صدایت
خاک، باد، آتش، زمان
آب میشود گرم وُ
باران،
که پاک میکند سطرهای موازیِ میلههای نبودنت را
وَ دستهایت
که در زخمهای من همیشهاند وُ
مرگ، که سایهٔ جنگ است وُ
حصر، که سایهٔ ترس وُ
خون…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بنفشه مژده نوروز می دهد؛ شعری از پروین اعتصامی
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژده ی نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
جواب داد که من نیز صاحب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز؛ شعری از فریدون مشیری
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور، از آن قله پربرف
آغوش کند باز، همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر زمستان از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پیش درآمد ِهجرانی؛ شعری از پگاه احمدی
۱
خواب بودی که سینه خیز نوشتم
تاریکی ِ اتاق، تماماش نکرد
خواب بودی وَ روی کاغذها،
تکرار ِ قتلها وُ آینهها بود
اما،
این گوشه از جهان که بیخبرم میکند
اینجا که با تو گُل میاندازم،
خطّی از خون ِ این خیابانها،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...