مرور رده
شعر
بانوی رویاهای من؛ شعری از فریدون مشیری
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر، از روی زیبایت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد؛ شعری از فروغی بسطامی
تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد
یک باره پری از نظر خلق نهان شد
گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد
ور ساقی مشتاق تویی مست توان کرد
گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت
بالای بلا خیز تو آشوب جهان شد
نقدی که به بازار تو بردیم تلف گشت
سودی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
کنون نزدیکتر بیا و گوش کن؛ شعری از فروغ فرخزاد
کنون نزدیکتر بیا
و گوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من
من حس میکنم
من میدانم
که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست
کنون ستاره ها همه با هم
همخوابه می شوند
من در پناه شب
از انتهای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دست ها…، سروده ای از آیدین غلامحسینی
دست های من
بر کاغذ
جهان را شعر می کند...
رم را برای ایتالیا
برج ایفل را برای پاریس
و بهار توکیو را بخاطر شکوفه...
اما دست های تو
جان می دهد برای پیاده روی های
ولیعصر...
و چقدر پایتخت
به تهران می آید
با "تو" ...!
آیدین…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دنیای تو همین جاست؛ شعری از نیکی فیروزکوهی
دنیای تو همین جاست
کنار کسی که
قسم می خورد به حرمت دستهای تو
کنار کسی که
با خدای خود قهر می کند
با موهای تو آشتی
کنار کسی که
حرام می کند خواب خودش را بی رویای تو
کنار کسی که
با غم چشمهای تو غروب می کند
غروب محبوب من
غروب
همان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
مست شو بانو، مست از من؛ شعری از نزار قبانی
مست شو بانو
مست از من
آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید
به رنگ شراب تیره
به رنگ خاکستری
به رنگ زرد
و چه زیباست
زنی که در حضور شعر
تلو تلو می خورد و
مست می شود
من
در زیباترین نمود ام هستم
در درخشان ترین لحظات تمدن ام
آه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آخرین جمعۀ پاییزی شعری از حاتمه ابراهیم زاده
در آخرین جمعه ی پاییزی مان
برایت خواهم نوشت
تا همیشه به خاطر داشته باشی
پاییز هم که تمام شود
دوست داشتنِ من تمام نخواهد شد
زمستان که بیاید
با یک فنجان چای، پشتِ پنجره
به انتظارت خواهم نشست
چراکه حتم دارم
روزی خواهی آمد
من برای تو…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
از روی توست؛ شعری از ناظم حکمت
لعنتی
چه چیز فوق العادهایست
دوست داشتن تو
تو عشق من، دختر من
دوست من وُ مادر کوچک من هستی
جانم، دردانهام
قبل از دوست داشتنت
گویی نمیدانستم چگونه باید دنیا را دوست داشت
این شهر اگر زیباست
از روی توست
این سیب اگر خوشمزه است
از…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار؛ شعری از هوشنگ ابتهاج
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خوشبختی؛ شعری از نسرین بهجتی
خوشبختی این نیست
که از گندمزارش به تو گندمی می بخشد
خوشبختی این است
که از گندمش به تو گندمزاری می بخشد
خوشبختی این نیست
که سایه به سایه با تو می آید
خوشبختی این است که
شانه به شانه با تو می آید
مثل یک آدم
آدم ... آدم ... آدم…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
دوشیزگان تگرگ؛ شعری از یانیس ریتسوس با ترجمۀ احمد شاملو
دوشیزه گان تگرگ
در کناره
در کار گرد آوردن نمک اند.
آنان، از آن سان خمیده پشت
قادر به رؤیت دریا نیستند.
زورقى با بادبان سپید
از پهنه ى دریا به جانب ایشان اشارتى مى کند.
دوشیزه گان
او را نمى بینند
و زورق
از اندوه
به تیره…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نان؛ شعری از هستی معیدی
باور کن
مارا اصلا دغدغه ی
نانی نبود....
پدری
روز و شب عرق ریخت
و ما را
هیچ دغدغه ای
جز
سوراخی که
همیشه ته جیب پدر بود...
همین...
هستی معیدی
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...