مرور رده
شعر
خز دزد؛ شعری از آنا اشویر
خمپاره ای
درِ مغازه ی خز فروشی را
از هم می درد.
مردی می خزد تو
یک بغل خز می قاپد
بغل میزند و به دو، تا جلو در
خز ها را خِرکش میکند.
جلو در
خمپارهای دیگر
مرد را از هم میدرد.
آنا اشویر
مترجم: محمدرضا فرزاد
منبع: کتاب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ساعت صفر؛ شعری از الهام حق مرادخان
دلم رمیده از عشقی که ساعتش صفر است!
نماد لحظه ی اوجش علامتش صفر است!
دگر گسسته ام از این دو صفر طولانی
که ابتداش، میانش،نهایتش صفر است!
چگونه بود که عشقی که با تو فهمیدم
به آنچه حافظ و سعدی شباهتش صفر است!
"به حسن و خلق و وفا کس…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
همزاد…؛ شعری از فریبا دادگر
همزاد من
زنی ست با
خیال بافی های خاص
خودش
می بافد موهایش را
هر شب
و
شلال شان می کند
هر صبح
شاید غمهایش
بریزد
نگاه می کند
به ساعت و
می چیند میزی
دو نفره
با دو فنجان چای تازه دم
می نشیند به انتظار
مردی که
سالهاست
از جنگ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ترانۀ بیادماندنی شب زده؛ سرودۀ زویا زاکاریان
عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ضیافت بی خوابی؛ ترانه ای از شهیار قنبری
پرم از خواب ندیده
باغی از شعر رسیده
سردم از آه کشیده
رازی از پرده پریده
رمه ای از خود رمیده
تشنه ی شیر سپیده
مستم از بغض رفاقت
تردم از عطر سخاوت
تندم از بغض ترانه
سرخم از شوق ضیافت
رودی از موج جماعت
خنده یی تا بی نهایت
همه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
راس ساعت چهار…؛ شعری از آرزو نوری
هر روز
راس ساعت ۴
زنی کنار میله ها می نشیند
تا مز مزه کند
آزادی ات را
با تو قدم بزند
خیابانهای یکطرفه ای
که هیچ کدام از آنها
نام تو را ندارد
هر روز
راس ساعت ۴
زنی می آید
تا با یک دیوار فاصله
بغض کند
حرفهای نگفته اش را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چند دوبیتی از لیلی الهیاری
تب و تـابِ غـزل از مـن نگیــریــد
دوبیتی چون عسل از من نگیرید
مفـاعیــلَن مفـاعیـــلـن فُعـولـَــن
چنیـن خیـرِ عمـل از من نگیریــد
***
لبـانِ غنچـه ات مثــلِ عسـل بود
همـه طنازیَـت شعـر و غـزل بود
شرر از چشمِ تو آتش به جان زد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چند دوبیتی از نگار جوان
یاد رخسار ترا در سینه پنهان کرده ام
در دلم آتشفشانی را فروزان کردهام
گر چه دور است دلبرت اما بدان
از غم ات گیسو پریشان کرده ام
***
عشق من، قلبم برایت می تپد، دیگر نرو
در سکوتم اشک، غوغا می کند دیگر نرو
دلبرشیرین تو افسرده…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
روزهای سرد نبودنت…؛ شعری از آیدا خاقانی
هر دانه ی برفی
روزهای سرد نبودن توست
که بر دلم می بارد
گرم کدام شال و کلاه شوم؟
این رخوت تنهایی
رویای خوابی سنگین
برایم می خواند
تا اینجا آمدنم...
از نفس گرم خاطراتت
دورتر قدمی، دیگر نه
پشت شیشه ی دلتنگی
هذیان بهار خواهم گفت
تا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۵۶: نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار
که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان به جوی
که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر
معاشری خوش و رودی بساز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۵۵: یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
غزل شماره ۲۵۴: دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...