مرور رده

شعر

چشم گریان تو نازم؛ شعری از هوشنگ ابتهاج

چشم گریان تو نازم، حال دیگرگون ببین گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین مانده ام با آب چشم و آتش دل، ساقیا چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین رشکت آمد ناز و نوش…
ادامه مطلب ...

بیش از عشق بر تو عاشقم؛ شعری از سوزان پولیس شوتز

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند…
ادامه مطلب ...

آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود؛ شعری از فرزانه بابایی

بیا بهار را از همه این سال ها کم کنیم تو که خوب می دانی آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود و آن چند تار موی سفید زمستان من است حالا بیا باران را بهانه کنیم با نامه ها فال بگیریم خیس گریه شویم اصلا بیا تمام این حرف ها را فراموش…
ادامه مطلب ...

سفرنامه؛ ترانه ای ناب از شهیار قنبری

سفری بی آغاز سفری بی پایان سفری بی مقصد سفری بی برگشت سفری تا کابوس سفری تا رویا سفری تا بودا شبنم تاج محل با حریق یادها همسفرم وقتی دورم به تو نزذیکترم با حریق یادها همسفرم وقتی دورم به تو نزذیکترم هق هق…
ادامه مطلب ...

ترسیده‌ایم، شعری از چارلز بوکوفسکی با ترجمۀ سینا کمال‌آبادی

چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست که در حرکت آهسته‌ی عقربه‌های ساعت دیده می‌شود. آدم‌ها خسته‌اند تکه پاره‌ی عشق‌اند یا نبود عشق. آدم‌ها با هم خوب نیستند. پولدارها با پولدارها خوب نیستند. بیچاره‌ها با بیچاره‌ها خوب نیستند.…
ادامه مطلب ...

خیال دوست داشتن تو…؛ شعری از آیدا خاقانی

خوب می دانم دوست داشتن تو قرار نیست دستی در این دنیا ببرد و نه آسمانی را آبی تر و نه خورشیدی را گرمتر کند می دانم خالی آغوشم را پر نمی کند حتی شانه هایم را کمی تنگ تر اما... می تواند جهانی بسازد روی ته مانده های من جهانی خیالی،…
ادامه مطلب ...

افسون، شعری از بوئل شنلر

با وجود تقاضای مکرر شما که پیدایش من باید جایی دیگر برگزار شود در زمانی دیگر کنار تو در رختخواب تو می مانم. با لحافی کشیده بر سر هردومان درهای جهان را برویمان نمی بندیم. زندگی ی پرشور مردم در کوچه و خیابان بی خانمانی ی جاری ی مرا…
ادامه مطلب ...

شعری از سهراب رحیمی: چو مرده ای متحرک به وقتِ غیبِ غروب

مهاجر شب هجرم صدام بی اثر است کسی مرا نشناسد که سایه در گذر است چو مرده ای متحرک به وقتِ غیبِ غروب کنارِجسمِ خودم روح خسته در گذر است زمانه قصدِ قصاصِ شمایلِ من داشت هم آشیانه ی ترسم که چشم بر شرر است میانِ سیمِ خیابان ز وحشت…
ادامه مطلب ...

مهربانترین زخم؛ شعری از رویا شاه‌حسین‌زاده

من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما تو مهربان ترین شان بودی عمیق ترین شان عزیزترین شان... بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند به قلبم نرسیدند بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی…
ادامه مطلب ...

این روزها…؛ شعری از آیدا خاقانی

این روزها... حواس خنده هایم پرت لبهایت شده یک گیجی مفرط هم پای دستانم شده از چپ و راست، می خورم به دیوار غمت شاید کمی، سوی چشمانم به سویت کم شده این روزها... دلم عجیب گرفته از بی حواسی دنیا که راه من و تو جدا از هم گرفته خواب…
ادامه مطلب ...