مرور رده
شعر
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ شعری از فروغی بسطامی
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟
غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
از یاد رفته، شعری از فروغ فرخزاد
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیدهام خیره به ره ماند و نداد
نامهای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطائی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم، باز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
من خراب نگه نرگس شهلای توام؛ شعری از فروغی بسطامی
فروغی بسطامی از غزلسرایان دوره قاجار بود. او شاعر معاصر سه تن از پادشاهان قاجار بود: از زمان فتحعلی شاه نامور گشت، و در دورههای محمد شاه و ناصرالدین شاه به کار خویش ادامه داد.
من خراب نگه نرگس شهلای توام
بی خود از بادهٔ جام و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟، شعری از قیصر امین پور
قیصر امین پور شاعر معاصر، نویسنده و استاد دانشگاه ایرانی بود که میتوان او را از تاثیرگذارترین و برجستهترین شاعران مرد در زمان بعد از انقلاب معرفی نمود. موضوعات برگزیده او عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ساعت شعری از سهراب سپهری
سهراب سپهری نویسنده، نقاش و شاعری است که شعرهایش به زبانهای بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شدهاند. سپهری بیش از آنکه شاعر باشد یک نقاش بوده و از مهمترین مسائل و علاقمندیهای زندگی او نقاشی بوده است.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
همواره عشق بی خبر از راه می رسد؛ شعری از حسین منزوی
همواره عشق بی خبر از راه میرسد
چونان مسافری که به ناگاه میرسد
وا مینهم به اشک و به مژگان تدارکش
چون وقت آب و جاروی این راه میرسد
اینت زهی شکوه که نزدت سلام من
با موکب نسیم سحرگاه میرسد
با دیگران نمینهدت دل به دامنت…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر دریغ از استاد مظاهر مصفا
به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟
دل خسته لرزید و گفتا دریغ
به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟
بگفتا که هست آری اما دریغ
بلی از من و عمر ناپایدار
نمانده ست بر جای الا دریغ
شب و روزها و مه و سالها
گذشتند و ماندند برجا دریغ
رسیدند هر…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
خانه دوست کجاست شعری از سهراب سپهری
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا
سبزتر است
و در آن عشق به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر پاییز از منوچهری دامغانی
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
دهقان به سحرگاهان کز…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر برگریزان از پروین اعتصامی
شنیدستم که وقت برگریزان
شد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخهها خود را نهان داشت
رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت؟!
به خود گفتا کزین شاخ تنومند
قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ما دو تا ماهی بودیم، شعری از شهیار قنبری
ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود، خالی از اشکای شور از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ، آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ
خنده مون موجا رو تا ابرا میبرد، وقتی دلگیر بودم اون غصه میخورد
تورای ماهیگیرا وا نمیشد،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گنجشک کوچک من باش شعری از شاملو
به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم».
و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد.
من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبیها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست،
بزرگترین اقرارهاست.
من به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...