مرور رده
شعر
دستِ مرا می گیری شعری از مارگارت اتوود
دستِ مرا میگیری و
ناگهان میبینم مشغول تماشایِ فیلمی مبتذلام،
فیلم ادامه پیدا میکند و
عجیب است که مجذوب آن شدهام
با حرکتِ آهسته میرقصیم
در هوائی که از کلماتِ قصار بویِ نا گرفته
پشتِ گلدانهایِ بزرگ و بیپایان دیدار…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
روزنامه خواندن کار خطرناکی است شعری از مارگارت اتوود
وقتی در جعبهیِ پر از ماسه
قلعههایِ خوشگل میساختم،
گودالهایِ عجول
از اجسادی که با بولدوزر میروبند پر میشد
و وقتی، سر و زلف آراسته و تمیز، به مدرسه میرفتم
گامهایام بر تَرَکهای آسفالت، بمبهایِ سرخ میترکاندند.
حالا…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
یک رویا شعری از خورخه لوئیس بورخس
سه تن آن را میدانستند
زنی که معشوقهی کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
مردی که دوست کافکا بود
کافکا او را به خواب دیده بود.
سه تن آن را میدانستند
زن به دوست گفت:
دلم میخواهد امشب با من عشقبازی کنی.…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
عبور از آب شعری از سیلویا پلات
دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه کاغذی
به کجا می روند درختان سیاهی که در اینجا می نوشند؟
لابد سایه هایشان کانادا را می پوشاند.
نوری کوچک از گل های آبی تصفیه می شود
برگ هایشان ما را در شتاب نمی خواهند:
آنها گرد و پهن و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
سفر شعری از توماس ترانسترومر
در ایستگاه مترو
ازدحامی میان پوسترها
در نورِ مردهی خیره.
قطار آمد و با خود برد
چهرهها و چمدانها را.
ایستگاه بعدی تاریکی. نشستیم
در واگنها چون مجسمهها
که میلغزیدند در شکافها.
اجبار، رویاها، اجبار.
در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
قلبت همراه من است شعری از ای ای کامینگز
قلبت همراه من است (درون قلبم میبرمش)
هرگز بی قلب تو نیستم (هر کجا
بروم تو میروی، عزیزم؛ و هر کار که کنم
کار توست، نازنینم)
نمیترسم
از هیچ تقدیری (که تو تقدیر منی، دلبندم) نمیخواهم
هیچ جهانی را (که تو، زیبا، جهان منی، جهان واقعی…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
تو را دوست میدارم شعری از پل الوار
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
برایم بنویس، شعری از برتولت برشت
برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
برایم بنویس، چطوری میخوابی؟ جایت نرم است؟
برایم بنویس، چه شکلی شده ای؟ هنوز مثل آن وقت ها هستی؟
برایم بنویس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟
برایم بنویس، حالت چطور است؟ خوش می گذرد؟
برایم بنویس، آن ها چه…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
پیمانه عمر؛ شعری از شهرام خسروی
قلب تو بلرزد به تنت وقت تکانم
چشمت نبود مخفی از این تیرو کمانم
پیمانه عمرم شده پُر از مِی چَشمت
در ظاهر اگر پیر ولی همچو جوانم
در کعبه عشاق دلت همچو پَر کاه
چرخد به طواف منو بیند هیجانم
عاشق صفت روی تو بودم شب مهتاب
عشق تو شد از…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آه رویاها، شما که غروب کردید شعری از میگل د اونامونو
آه رویاها، شما که غروب کردید و
محو شدید، در بامدادی زود!
آه ای جهان ها، ای تکه پاره هایتان
در اعماق روح!
آه ای دریاها، شمایی که پنهانید
در کف برکه ای!
آه ای آسمانها، ای پوشیده از ستارگان
در کاسه چشمهای من!
آه ای جاودانیت، که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
نبرد خاموش غروب شعری از خورخه لوئیس بورخس
نبرد خاموش غروب
در حومههای دوردست،
جراحتی کهنه از نبردی ابدی در آسمان؛
پگاههای نزاری که به سویمان دست میکشند
از ژرفنای دوردست فضا
چنان که از ژرفنای زمان،
باغهای سیاه باران، ابوالهول یک کتاب
که از گشودنش بیم داشتم
و…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
سپیده است…؛ شعری از ای ای کامینگز
ساعت ها با بر آمدن ستارگان را خاموش میکنند و
سپیده است
در گذرگاههای آسمان نور گام برمیدارد و شعر میپراکند
بر روی زمین شمعی
خاموش میشود شهر
برمیخیزد
با ترانهای بر روی لب
با مرگ در چشمها
و سپیده است
جهان به پیش…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...