مرور رده
شعر
پرنده آبی شعری از چارلز بوکوفسکی
پرندهای آبی در قلب من هست
که می خواهد پر بگیرد
اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او
میگویم اش ,آنجا بمان ,نمیگذارم کسی ببیندت
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون شود
اما ویسکیام را سَر میکشم رویش
و دود سیگارم را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر “سیب” از حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به آن!
حمید مصدق/ خرداد ماه ۱۳۴۳:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
آب را گل نکنیم، شعری از سهراب سپهری
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای
سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
زین گونهام که در غم غربت شکیب نیست، شعری از هوشنگ ابتهاج
زین گونهام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشتهی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
گم گشتهام، شعری از حسین پناهی
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر عاشقانه شعری از لوییز گلوک
همیشه چنین است
که چیزی اندوه را رج زند:
مثل بافته های مادرت
که همه شالهای سرخ سایه را نگه می دارد؛
شال های کریسمس
که تو را گرم می کرد
هربار که ازدواج کرده بود
تو را هم با خود برده بود.
پس چگونه توانست
همه آن سالها قلب بیوه اش را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شعر اردلان سرفراز برای پدرش
شعر اردلان سرفراز برای پدرش زمانی سروده شد که خبر مرگ او را شنید و در راه سفر برای سوگواری او بود.
اردلان سرفراز در سال ۱۳۲۹ در شهر داراب چشم به دنیا گشود. او بزرگترین فرزند خانواده بود و زندگی شاعرانه خود را از سال اول دبیرستان در…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
قاصدک شعری از مهدی اخوان ثالث
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
لطفا با من گریه کن، شعری از چارلز بوکوفسکی
چیزهایی هستند که میتوانند مرا له کنند
مثل صورتهای بیروح
مثل پاکتها
مثل کلوچهها
مثل زنهای اجیر شده
مثل کشورهایی که ادعای عدالت میکنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دستهایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو اینها را میدانی،…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
باید زیست شعری از مهدی اخوان ثالث
زندگی با ماجراهای فراوانش،
ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛
چیست اما ساده تر از این، که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟
من بگویم، یا تو میگویی
هیچ جز این نیست؟…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
ارغوان شعری از هوشنگ ابتهاج
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
چرا صدایم کردی؟ شعری از حسین پناهی
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود!
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...