مرور رده

شعر

گفتن؛ شعری از شهرام خسروی

به تو خواهم گفت یک روز سَحر که چرا آینه ها یاد تو را می خوانند هر دَم از دوری شبنم، دلشان میشکند در غروب دِلت اِنگار به گِل می مانند باد از سِرِ دل برف خبرها دارد یاد تو بوته برفی به خودش می‌پیچد می فشارد تَن تو، سردی اندامش را…
ادامه مطلب ...

این زوج در انتظار بی‌قرارشان شعری از توماس ترانسترومر

چراغ را خاموش می کنند و حباب سپیدش لحظه ای سوسو می‌زند پیش ازآنکه چون قرصی در لیوان ِ تاریکی حل شود بعد پرواز می‌کنند دیوارهای هتل به تاریکی ِآسمان پرتاب می‌شوند . جزرو مد عشق فرونشسته و می‌خوابند اما پنهان‌ترین فکرهایشان همدیگر را…
ادامه مطلب ...

شعر قطعه از پروین اعتصامی

این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام اینکه خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است گر چه جز تلخی از ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست…
ادامه مطلب ...

شکاف‌های این خانه شعری از از سیلویا پلات

شکاف‌های این خانه را چه چیز پر خواهد کرد، جز زخم‌های تو؟! هر جراحت، خاطره‌های دریده را به جان اتاق، بخیه می‌زند اما کسی به زیر تخت، استخوان‌های شکسته اعتماد را به آتش بوسه‌های خویش، خاکستر می‌کند؛ به اشک، خمیر مایه‌ای می‌سازد که نان هر…
ادامه مطلب ...

برف می بارد، آرام و بی صدا شعری از میگل د اونامونو

برف می بارد، آرام و بی صدا، ذره ذره، با لطافت، می نشینند روی زمین، و جامه ی سپید می کند بر تن چمنزار های سبز، برف های سپید و بی وزن می بارند بر زمین، برف بی صدا می بارد، نمی داند که دارد تمام می شود، ذره پس از ذره دیگر، به آرامی،…
ادامه مطلب ...

درخت آلو شعری از برتولت برشت

در حیاط درخت آلویی هست! درختی کوچک؛ که کسی باورش ندارد! دستی به او نمی‌رسد؛ نرده‌ها احاطه‌اش کرده‌اند. دلش می‌خواهد رشد کند درخت کوچک! آری، دلش می‌خواهد رشد کند؛ و برای کسی مهم نیست سهم اندکش از آفتاب! چه کسی باور می‌کند…
ادامه مطلب ...

کیست آن که به پیش می‌راند، شعری از اکتاویو پاز

کیست آن که به پیش می‌راند قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم در لحظه‌ی تنهایی؟ برای که می‌نویسد آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد؟ این کرانه که پدید آمده از لب‌ها، از رویاها از تپه‌یی خاموش، از گردابی از شانه‌یی که بر آن سر می‌گذارم و…
ادامه مطلب ...

رازها در راه شعری از توماس ترانسترومر

روشنی روز برچهره‌ای تابید که خواب بود رویایی پرشورتر دید اما بیدار نشد تاریکی برچهره‌ای تابید که می‌رفت در میان دیگران در نورهای بی‌قرار خورشید پُرتوان تاریک شد ناگهان، گویی از رگبار دراتاقی ایستاده بودم که تمام لحظه‌ها را در بر…
ادامه مطلب ...

شعر پروانه سرودهٔ نیلوفر لاری‌پور

به من فکر کن قبل از خواب در لحظه های مکاشفه در آخرین ثانیه هشیاری بگذار پروانه ای که روی شانه ات نشسته عطر گیسوان مرا نفس بکشد در آن سوی مرزهایی که بین ما فاصله انداخته ... قبل از خواب مرا با چشم های دیروزم به یاد بیاور با همان…
ادامه مطلب ...

شعر عروسی سرودهٔ آیدا خاقانی

ریسه‌های زرد و قرمز و نارنجی آویخته از دیوارهای فصل هلهله‌ی باد پیچیده در دهلیزِ آسمان کوچه‌ی مهر، آیینه بندان شده دخترِ بهار را به عقدِ زمستان در آورده‌اند! پشت درِ آبان، اگر این شبِ وصل به صبح برسد نطفه‌ی هزاران برگ سبز…
ادامه مطلب ...

دسته گلی برای او شعری از سیلویا پلات

تب و تاب تولیپ‌ها را حدی نیست. زمستان این‌جاست بین چه سپید، چه ساکت، چه برف پوش است همه‌چیز دارم آرامش یاد می‌گیرم، آرام دراز می‌کشم مثل نور براین دیوارهای سپید، این دست‌ها، این بستر هیچ‌ام و هیچ کاری با این هیجان‌ها ندارم اسم و…
ادامه مطلب ...

دیوانه نیستم، به خدا سخت عاشقم شعری از فریدون مشیری

صبح از دریچه سر به درون می‌کشد به ناز وز مشرقِ خیال تو صبحِ تابناک‌تری را سر در کنار من با چهره شکفته چو گل‌های نسترن لبخند می‌زنی من آفتاب پاک‌تری را در نوشخندِ مهر تو می‌بینم در مطلعِ بلند شکفتن من روز خویش را…
ادامه مطلب ...