مرور رده

شعر

من در تو نگاه می‌کنم شعری از احمد شاملو

دیرگاهی‌ست که دستی بداندیش دروازه‌ی کوتاه خانه‌ی ما را نکوفته است. در آیینه و مهتاب و بستر می‌نگریم در دست‌های یکدیگر می‌نگریم و دروازه ترانه‌ی آرامش‌انگیزش را در سکوتی ممتد مکرر می‌کند. بدین‌گونه زمزمه‌یی ملال‌آور را به سرودی…
ادامه مطلب ...

چطور باید خلاص شد؟ شعری از چارلز بوکوفسکی

اوضاع هیچ‌وقت خوب نبوده و قرار هم نیست بهتر شود جالب اینجاست که هراس‌هایی که در کودکی سراسیمه‌ات می‌کرد همچنان با توست در راه‌های مختلف با چهره های گوناگون تو را می‌خوانند با همان صدا همان شکایت‌ها همان نفرت‌ها همان خواسته‌های…
ادامه مطلب ...

باید به فکر تنهایی خودم باشم شعری از محمدعلی بهمنی

باید به فکر تنهایی خودم باشم دست خودم را می‌گیرم و از خانه بیرون می‌زنیم در پارک به جز درخن هیچ کس نیست روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم تا پارک از تنهایی رنج نبرد دلم گرفته یاد تنهایی اتاق خومان می‌افتم و از خودم خواهش می‌کنم…
ادامه مطلب ...

بهترین آرزوها، نامه ویکتور هوگو به فرزندش

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی…
ادامه مطلب ...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست شعری از محمد علی بهمنی

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست آسمانی تو در آن گستره…
ادامه مطلب ...

من طشت ماه را بسیار دیده‌ام شعری از حسین منزوی

من طشت ماه را بسیار دیده‌ام بالای کوه‌ها من طشت ماه را ندیده بودم انگار. ولی آن کاسه بزرگ پر از کف را هر روز، بله هر روز می‌دیدم بسیار می‌دیدم که پیراهن مرد کشته را می‌شستند، می‌شستند، می‌شستند و نهرهای پر از خون شهر بزرگ را…
ادامه مطلب ...

این شعرها که بوی سکوت می‌دهند، شعری از محمد شمس لنگرودی

این شعرها که بوی سکوت می‌دهند از غیبت لب‌های توست کلمات مثل زنجره‌های خشکیده تابستانی از معنا خالی شدند و در انتظار مورچه‌هایند توشه بار زمستانی‌شان را در حفرۀ تاریک خالی کنند اندوهی که سرازیر می‌شود در سینه خاموش من. محمد…
ادامه مطلب ...

نمی توانم از این بهتر برایت شرح دهم شعری از ادگار آلن پو

نمی توانم از این بهتر برایت شرح دهم که احساسم چه بود جز این که بگویم قلب ناشناس تو انگار برای اقامتی تا همیشه به آغوش من راه یافت چنان که قلب من نیز، به گمانم، به آغوش تو و از آن دم، من عاشقت شدم آری اکنون حس می کنم که در آن عصرگاه…
ادامه مطلب ...

عشق در هر طرحِ نویی‌ست شعری از خوزه آنخل بالنته

عشق در هر طرحِ نویی‌ست که در می‌اندازیم همچون پل‌ها و کلمات عشق در هر آن چیزی‌ست که بالا می‌بریم همچون صدای خنده و پرچم‌ها و در هر چیزی که برای رسیدن به عشقِ راستین با آن می‌جنگیم همچون شب و پوچی عشق در هر چیزی‌ست که…
ادامه مطلب ...

از خانه بیرون بیا، شعری از یغما گلرویی

از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر، تا درخت‌های دودگرفته‌ی خیابانِ پهلوی سابق دوباره جوانه بزنند و جوی‌های لب‌ریز بطری‌های خالی آب معدنی از نو طعمِ شیرین آبِ قنات را تجربه کنند ! تا آبی شود این آسمانِ خاکستری و تابلوهای نمایش‌گرِ…
ادامه مطلب ...

مرزهای ایرانشهر، شعری از شفیعی کدکنی

با یاد ایرج افشار خط‌های رویِ نقشه به دیوار؟ و آن سیمِ خاردار؟ ـ نه هرگز! معنای من کجاست، پس اکنون؟ در تنگِ این حصار؟ ـ نه هرگز! □ از سیم‌ِ خاردار گذر کُن بگذر ز خار و صخره خارا آن سویِ بادکوبه و گنجه و آن…
ادامه مطلب ...

زن در ایران شعری از پروین اعتصامی

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود…
ادامه مطلب ...