مرور رده

شعر

می‌پرسد از من کیستی شعری از محمدعلی بهمنی

می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد کاری بجز…
ادامه مطلب ...

دنبال پنجره می‌گردم شعری از کنستانتین کاوافی

در این حجره‌های تاریک روزهایم چه خالی چه ملال بی‌قرار پیش و پس می‌روم و دنبال پنجره می‌گردم گشایشی است اگر بشود یکی باز کنم پنجره‌یی نیست یا من نمی‌یابم بهتر که نیست از کجا که نور دردسر دیگری نشود کی می‌داند نور چه چیزها را روشن کند؟…
ادامه مطلب ...

ارواح حیوانات مرده شعری از چارلز بوکوفسکی

در کنار کشتارگاه، مشروب فروشی‌ای بود که من آنجا می‌نشستم و غروب آفتاب را از پنجره‌اش نگاه می‌کردم، پنجره‌ای که مشرف بود به محوطه‌ای پر از علف‌های خشک بلند. من هیچ‌گاه بعد از کار همراه بقیه در کارخانه حمام نمی‌کردم برای همین بوی عرق…
ادامه مطلب ...

میهنم را دوست دارم شعری از ناظم حکمت

بر درختانِ چناراش تاب خوردم، در زندان‌هایش خوابیدم هیچ چیز نمی‌تواند احساسِ فلاکت و نکبت مرا بکاهد جز ترانه‌ها و توتونِ مملکت‌ام میهنم: شیخ بدرالدین، سینان، یونس امره و ذکریا، گنبدهای سُربی و دودکش کارخانه‌هایش، جایی که من خویش تنِ…
ادامه مطلب ...

آواز عاشقانه‌ دختر دیوانه شعری از سیلویا پلات

چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد پلک می‌گشایم و همه چیز از نو زاده می‌شود به گمانم تو را در ذهنم ساخته‌ام ستاره‌ها رقصان با جامه‌های آبی و سرخ بیرون می‌زنند و سیاهی مطلق چهار نعل درون‌شان می‌تازد چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان…
ادامه مطلب ...

نمی‌دانم چه کسی صاحب من است شعری از شیرکو بیکس

نمی‌دانم چه کسی صاحب من است؟ کدام خدا صاحب من است؟ کدام شیطان؟ نمی‌دانم چه کسی حامی من است؟ نه آسمان به دادم می‌رسد نه دنیا نه قانون نه ناقوس کلیسا و نه مناره مسجدها نمی‌دانم آخر من به که و به چه سوگند یاد کنم نمی‌دانم چه کسی…
ادامه مطلب ...

دیوار عشق شعری از جان یوجل

تو بودی آیا؟ یا که تنهائیم بود؟ در دل تاریکی چشمان قی آلودمان را می‌گشودیم بر زبانمان ناسزایی از شامگاه مانده سالن‌ها، نمایشنامه‌ها، عاشقان هنر… دغدغه هر روز من تو را به میان آدم‌ها آوردن بود بر سینه‌ات شکوفه‌ای با بوی آمونیاک تنهایی…
ادامه مطلب ...

به شما ربطی ندارد شعری از ان سکستون

از این بالا از این آشیانه کلاغ می بینم تجمع گروهی اندک را همشهریان من جمع نشوید اینجا خبری نیست نمایشی در کار نیست من مشغول مردن ام هستم خبری جز این سه سر خمیده نیست آن پایین سربازها می خندند چون سربازان همه قرن ها خبری نیست…
ادامه مطلب ...

الهام بخش نازنین من بود او شعری از لیندا پاستان

الهام بخش نازنین من بود او وقتی با آن همه کلمه ی بی جان سر و کله می زدم با حروف عطف و اضافه اما و اگر و پس از آنکه با دستورِ زبان دراز افسردگی می آمد کنارم می نشست شادمانی ِ ناب آسایش را مثل نور خورشید بر اولین بافه ی کاه به یاد…
ادامه مطلب ...

ولی در قلب من بهاری نیست شعری از جون بایز

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند ولی در قلب من بهاری نیست تو بهار من بودی، تابستان من هم بی تو، همیشه زمستان است گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند شب ها، یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند تو…
ادامه مطلب ...

پسرم شعری از ناظم حکمت

پسرم ستاره‌ها را به خوبی بنگر شاید دیگر نبینیشان. شاید دیگر در نور ستار‌ه‌ها نتوانی آغوشت را به بی‌انتهایی افق باز کنی پسرم افکارت به اندازه‌ی تاریکی‌های روشن شده با ستاره‌ها زیبا، دهشتناک، قدرتمند و خوب است. ستاره‌ها و افکارت…
ادامه مطلب ...

این پلنگ چه مغرور به نظر می‌رسد شعری از شل سیلور استاین

این پلنگ چه مغرور به نظر می رسد چه کلاهی سرش گذاشته با آن خالهای تنش فکر می کند خیلی قشنگ است حتماً از زندگی اش کاملاً راضی است بیچاره پلنگ نمی داند که من او را با مدادم روی کاغذ کشیده ام و هر وقت بخواهم می توانم او را پاک کنم اما…
ادامه مطلب ...