صلح حیوانات؛ داستانی کودکانه از لئو تولستوی

مزرعه بزرگی در کنار جنگل قرار داشت. این مزرعه پر از مرغ و خروس بود. یک روز روباهی گرسنه تصمیم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و مرغ و خروسی شکار کند.
رفت و رفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید. مرغها با دیدن روباه فرار کردند و خروس هم روی شاخه درختی پرید.
روباه گفت: صدای قشنگ شما را شنیدم برای همین نزدیکتر آمدم تا بهتر بشنوم، حالا چرا بالای درخت رفتی؟
خروس گفت: از تو می ترسم و بالای درخت احساس امنیت می کنم.
روباه گفت: مگر نشنیده ای که سلطان حیوانات دستور داده که از امروز به بعد هیچ حیوانی نباید به حیوان دیگر آسیب برساند.
خروس گردنش را دراز کرد و به دور نگاه کرد.
روباه پرسید: به کجا نگاه می کنی؟
خروس گفت: از دور حیوانی به این سو می دود و گوشهای بزرگ و دم دراز دارد. نمی دانم سگ است یا گرگ!
روباه گفت: با این نشانی ها که تو می دهی، سگ بزرگی به اینجا می آید و من باید هر چه زودتر از اینجا بروم.
خروس گفت: مگر تو نگفتی که سلطان حیوانات دستور داده که حیوانات همدیگر را اذیت نکنند، پس چرا ناراحتی؟
روباه گفت: می ترسم که این سگه دستور را نشنیده باشد! و بعد پا به فرار گذاشت.
و بدین ترتیب خروس از دست روباه خلاص شد.

لئو تولستوی

مطالب پیشنهادی

نظرتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما نزد مامحفوظ است و منتشر نمی شود.