آرشیو دسته بندی: فرهنگ

فرهنگ

اقبال من، شعری از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من خنده بیگانگان دیدم نگفتم درد دل آشنایا با تو گویم گریه دارد حال من با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت گر تو هم از من گریزی وای بر احوال من روزگار…

ای رنجبر؛ سروده ای از پروین اعتصامی

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر جمله…

فکرت مکن نیامده فردا را؛ قصیده ای از پروین اعتصامی

ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهٔ رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز…

رفتم؛ شعری از فروغ فرخزاد

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این…

ای شیراز، شعری از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز سرم آمد به بر سینه سلام ای شیراز وامداریم سرافکنده ز خجلت در پیش که پس انداخته ایم اینهمه وام ای شیراز توسن بخت نه رام است خدا می داند ورنه دانی که مرا چیست مرام ای شیراز نکهت باغ گل و نزهت…

داستان به کی سلام کنم؟ نوشتۀ سیمین دانشور

« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده… گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد… و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف می بارد دلم همچین می گیرد که می خواهم سرم را بگوبم…

لاله های سرخ؛ شعری از سیمین بهبهانی

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند کوتاه پیش قد بت من کشیده اند زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها چندین پی رفوش، به سوزن کشیده اند امروز سر به دامن دیگر نهاده اند آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند آتش فکنده اند به…

به وقت گرینویچ؛ سروده ای از حسین پناهی

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت و بر خلاف محورش به چرخش در امد، سر من بود! من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است اولین اواز را من خواندم، برای زنی که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه تنها نارگیل شامم را قاپید و برد من اولین کسی…

داستان کوتاه سیندرلا نوشتۀ اعظم نادری

مامان اون شب وقتی خدا و فرشته ها خوابیدند آروم در آسمون رو باز کرد و اومد بیرون. یک ستاره ی کوچولو گذاشت لای در که محکم بسته نشه و بچه فرشته ها رو بیدار کنه. بعد بدو بدو پله ها رو اومد پایین. من جلدی نشستم لبه ی تخت و بغلم رو باز کردم که…

منم که سد منم؛ شعری از فرشید خیرآبادی

منم که سد منم منم که دیوار منم منم که ایستاده برابر خویشتنم این منم که بسیط به گستردگی باران و باران باران این منم باران به روی پوست آسمان و آسمان که منم و منم در برابر منم ایستاده برابر من ، این منم باید که بردارم این آسمان و…