مرور رده

شعر و داستان کودکانه

آموزگار ما؛ شعری کودکانه از پروین دولت آبادی

می‌گشایند باز مدرسه را مهرماه است، ماه مهر و امید روز دیدار دوستان می‌آید می‌توان باز روی یاران دید باز آموزگار ما آید با دلی گرم هم‌چنان خورشید بگشاید به خنده آن لب شاد با خود آرد هزار گونه نوید ای تو آموزگار مهرآموز می‌توان با تو…
ادامه مطلب ...

شعر اصفهان نصف جهان؛ شعری کودکانه از پروین دولت آبادی

شهر آفتاب و نور شهر شادی و سرور شهر باغ و بوستان شهر رود نغمه‌خوان نیمه‌ جهان و اصفهان ما پل نگاه می‌کند به رود رود خواند این سرود می‌روم به کشتزارها می‌برم به باغ‌ها بهارها پل نشسته لب خموش بار شهر را کشد به دوش می‌روند مردمان…
ادامه مطلب ...

صلح حیوانات؛ داستانی کودکانه از لئو تولستوی

مزرعه بزرگی در کنار جنگل قرار داشت. این مزرعه پر از مرغ و خروس بود. یک روز روباهی گرسنه تصمیم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و مرغ و خروسی شکار کند. رفت و رفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید. مرغها با دیدن روباه فرار کردند و خروس هم روی شاخه…
ادامه مطلب ...

انجیر زیبا؛ داستانی کودکانه از داوود فرخ زادیان

خانۀ ننه زیبا کنار جوی قنات بود، کمی از سطح کوچه بالاتر بود و با یک پل سنگی کوچک به کوچه راه داشت. خانه در چوبی دو لنگه ای داشت که هیچگاه بسته نمی شد و همیشه دولنگه باز بود، درست در دست راست در درخت توت قدیمی ای بود با تنه ای بسیار کلفت و…
ادامه مطلب ...

جیک و جیک و جیک چه هستم؛ شعری کودکانه از مصطفی رحماندوست

جیک و جیک و جیک چه هستم؟ تخم پرنده هستم تنگ و تاریکه این جا خیلی کوچیکه اینجا فردا به امید خدا دیوار تخمو میشکنم رو شاخه ها پر می زنم آواز می خونم چه و چه با ناز می خونم به و به گربه میگه: صدای تو قشنگه موشه میگه: پرها و چشم و پای…
ادامه مطلب ...

داستان یک نقاشی؛ داستانی کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

سعید یک دانش آموز با چشمانی بسیار ضعیف بود. اگر عینک نمی زد، نمی توانست خوب ببیند. اما همیشه روی شیشه ی عینکش جای انگشتهای کثیفش دیده می شد. او همه چیز را کثیف و پرلکه می دید. یک روز آموزگار کاغذ سفید و تمیزی به او داد تا یک نقاشی بکشد.…
ادامه مطلب ...

کاردستی خانم پرستار؛ داستانی کودکانه از مهری طهماسبی دهکردی

آن شب در بخش کودکان یک بیمارستان، دختر کوچولویی بستری بود. او اصلاً حوصله نداشت. دلش نمی خواست سرم توی دستش باشد و همین طور بی حرکت روی تخت بخوابد. مرتب نق می زد و به مادرش که روی یک صندلی کنار تختش نشسته بود می گفت: «پس کی این سرم تمام…
ادامه مطلب ...

یخی که عاشق خورشید شد؛ داستانی کودکانه از رضا موزونی

زمستان تمام شده و بهار آمده بود. گل‌ها و گیاهان، یکی یکی سرشان را از خاک بیرون می‌آوردند. تکه‌ی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته ‌بود. تمام زمستان سرش را به سینه‌ی سنگ گذاشته بود؛ جای خوبی برای خوابیدن بود. باد سردی که از کوه می‌وزید، تن یخ را سفت و…
ادامه مطلب ...

تا تلفن صدا کرد؛ شعری کودکانه از افسانه شعبان نژاد

تا تلفن صدا کرد خنده کنان دویدم صدای بابایم را از توی آن شنیدم شنیدم او لپم را مثل همیشه بوسید من این جا خنده کردم بابا از آن جا خندید وقتی که خنده می کرد انگاری پشت در بود صدای بابا اینجا اما خودش سفر بود «افسانه شعبان نژاد»
ادامه مطلب ...

گربه من نازنازیه؛ شعر کودکانه ای از منوچهر احترامی

گربه من ناز نازیه همش به فکر بازیه یه توپ داره قلش میده می گیره و باز ولش میده گربه لیلی باهوشه اما زیاد بازیگوشه یه توپ داره رنگ ووارنگ میزنه به شیشه دنگ و دنگ گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه شبها همیشه وقت خواب میره…
ادامه مطلب ...

خدا؛ شعری کودکانه از پروین دولت آبادی

به مادر گفتم آخر این خدا کیست که هم در خانۀ ما هست و هم نیست تو گفتی مهربان‌تر از خدا نیست دمی از بندگان خود جدا نیست چرا هرگز نمی‌آید به خوابم چرا هرگز نمی‌گوید جوابم؟ نماز صبحگاهت را شنیدم تو را دیدم، خدایت را ندیدم به من آهسته…
ادامه مطلب ...

شب اومد و ستاره؛ شعر کودکانه ای از علی اصغر نصرتی

شب اومد و ستاره رو آسمون نشسته نه یک، نه ده، نه صدتا هزار هزار تا دسته ستاره توی شبها چراغ آسمونه مثل گل و بنفشه تو باغ آسمونه یک کمی این طرفتر ماه قشنگ و زیباست دلش گرفته امشب برای اینکه تنهاست شاعر: علی اصغر نصرتی
ادامه مطلب ...